فوریه 27, 2010

مزدک علی نظری، خبرنگار صلح، آزاد شده است

نوشته شده در گاه نویس tagged در 8:17 ب.ظ. توسط shabaviz

وقتی تصویر دگرگون شده مزدک علی نظری را در وبلاگش می بینم، اندوه ناشی از بازگشت دوباره هنگامه شهیدی به اوین را که نمی توانم به فراموشی بسپارم، برای لحظه ای به کنج ناخودآگاه می نشانم و درود می فرستم به اندیشمندانی که بجای محدود ساختن تفکر بشری، در قالب برنامه های پلید و شیطانی اینترنت ملی، ایمیل ملی و مرورگر ملی…؛ انرژی و جوانی خویش را صرف ارائه برترین ابزارها و امکانات بیکرانه وب در جهت هرچه بیشتر سهل و آسان و در دسترس قرار دادن آن در اختیار مشتاقان دانش و آگاهی، ساخته اند.

این تن خسته و دردمند با این چشمان سوزناک دیگر حوصله ای برایش نمانده تا دائم در پی خطوط سیاه شده در قالب های جذاب و نامحدود سایت ها به هر سو برود و مطلبی جدید را جستجو نماید. وقتی لینک عنوان وبلاگ زمزمه های دیوانه خدا (مزدک علی نظری) را در لیست فیدهای گودری خود، به روز شده می یابم و پست رهایی اش آگاهم می سازد از پایان اسارتش، در دل درود می فرستم بر گردانندگان غول عظیمی بنام گوگل که با هر راهکاری، کاربران اینترنتی را بیش از پیش مفتون خویش و جهان وب ساخته اند.

آبان ماه بود که مزدک علی را به بهانه های واهی همچون داشتن عقاید مارکسیستی راهی اوین نمودند، با دیدن چهره تکیده او در زیر پوششی سنگین و غریب از ریشی سیاه رنگ، علاوه بر حیرت، نوعی افسوس وجودم را لبریز می سازد، نمی دانم هرچند از ته دل خوشحال گشته ام اما چرا دلم این چنین تنگ است. شاید تنگ است برای اخبار تکراری هر روزه دستگیری اسامی آشنا و مشهور و غریبه هایی که تاکنون نامی از آنها نشنیده ایم، دلم تنگ است که عادت کرده ایم به این شیوه جائرانه دربندسازی آزادی خواهان.

پی نوشت:

ـ نمی دانم دکتر مرندی که در صحن علنی مجلس از وزیر پیشنهادی بهداشت کابینه دهم، آن چنان با شدت و حدت دفاع می کردند و با تعصب از دانش بی نظیر و علم کم نظیر پزشک فوق تخصصی که در پانزده سالگی قدم به دانشکده پزشکی نهاده بود، داد سخن می دادند؛ امروز در برابر اتهام جعل تنها مقاله انگلیسی دکتر مرضیه وحید دستجردی (شریعتمداری)، چه حرفی برای گفتن خواهند داشت؟!

حسین رضازاده دوپینگی ِسیاسی

نوشته شده در ورزشی, گاه نویس, تحلیلی tagged در 11:47 ق.ظ. توسط shabaviz

از حدود یک ماه پیش، پس از اعلام فدراسیون وزنه برداری مبنی بر مثبت بودن نمونه B آزمایش سعید علی حسینی، پدیده جدید وزنه برداری ایران و جهان، و بدنبال آن افشاگری های حیرت آور این قهرمان جوان و پدرش، عزیز علی حسینی، و زیر سوال بردن شرافت ورزشی حسین رضازاده و ادعای جایگزینی نمونه آزمایش او با مربی آن زمان تیم یعنی ایوانف بلغاری؛ قصد داشتم مطلبی در همین مورد و نیز چگونگی تحقق آرزوی دیرینه قهرمان سال های اخیر وزنه برداری کشورمان و دستیابی اش به پست سرپرستی فدراسیون؛ بنویسم. این امر به دلایلی میسر نگردید تا اینکه روز پنج شنبه، ششم اسفند ماه، در خبرها آمد که سعید علی حسینی در آستانه محرومیت ابدی از وزنه برداری قرار دارد؛ لذا مطلب زیر را که به بهترین شکل ممکن به مراتب ترقی حسین رضازاده پرداخته است و در همشهری خانواده نیمه دوم بهمن ماه به قلم خانم «اکرم محمدی» با عنوان «دوستش داشته باشیم؟»، به چاپ رسیده بود را تنها با حذف یک جمله، عینا ذکر می کنم با تاکید بر این نکته مهم که نویسنده به حواشی فعالیت های سیاسی اخیر این قهرمان نامی کشورمان نمی توانسته بپردازد.

حسین رضازاده تا همین دیروز بزرگ بود؛ دیروزی که روی سکوهای جهانی می رفت و با گرفتن مدال های طلا آبروی ورزش ایران را می خرید. با یا ابوالفضلی که می گفت، با خنده های کودکانه و حتی مدل حرف زدنش در دل همه خودش را جا کرده بود. همه می خواستند مثل او باشند؛ چه جوان هایی که کنار دست او وزنه می زدند و چه پسر بچه هایی که فقط بلد بودند ادای رضازاده بودن را دربیاورند. شب هایی هم که مسابقه داشت همه بیدار می ماندند تا برای قهرمان شان، دعا کنند. مادرها همه مادرش می شدند و پدرها پدرش. در اردوی تیم ملی هم بزرگ همه بود. هر ورزشکاری که می دیدش حداقل کاری که می کرد، با او عکس یادگاری می انداخت… اما چه شد که همه اینها یکباره به پایان رسید و رضازاده، رضازاده محبوب سابق نماند.

هنوز فراموش نشده روزهایی که ایران آشفته از شکست های پی در پی بود و رضازاده ناجی می شد. المپیک آتن، بازی های آسیایی دوحه و … طلای رضازاده بود که آرامش را به کاروان ورزشی ایران می آورد.

روزهای بد رضازاده از شبی آغاز شد که قرار بود هادی ساعی به عنوان مرد سال ورزش ایران معرفی شود. او از این انتخاب دلخور شده بود و مسئولان هم برای به دست آوردن دل قهرمان شان بازوبند پهلوانی به دستش بستند. شاید اگر همان شب او قبول می کرد نفر دوم است و مسئولان ورزش و صدا و سیما هم از قهر و غیبت احتمالی او در مراسم نمی ترسیدند، رضازاده هم مثل همه قهرمانان حالا جایگاه ویژه اش را داشت. یکه تازی های رضازاده ادامه داشت؛ روزهایی که او بالاتر از رئیس فدراسیون بود، به جای همه تصمیم می گرفت و هر وقت و هرجا که تشخیص می داد تمرین می کرد بدون اینکه کسی جرات ایراد گرفتن داشته باشد. کم کم او با تشخیص خودش در مسابقات شرکت می کرد، تا جایی که حتی از حضور در مسابقات جهانی هم خودداری می کرد. بعضی از کارهای او نتیجه جایگاهی بود که ورزش ایران ناخواسته به او داده بود. در شرایطی که مدال آوران ورزش ایران به چند چهره خاص محدود شده بودند و رضازاده لقب قوی ترین مرد جهان را داشت، طبیعی بود که امتیازات خاصی به او داده شود. در این میان فدراسیون جهانی هم در نقش حامی اصلی رضازاده ظاهر شده بود، در حالی که وزنه برداری به یکی از کم تماشاگرترین ورزش ها تبدیل شده بود، رضازاده با داشتن طرفدار توانسته بود سالن مسابقات را از تماشگران پر کند. به خاطر علاقه زیاد تاماش آیان ـ رئیس فدراسیون جهانی ـ به رضازاده بود که وقتی دوپینگ 9 وزنه بردار ایرانی مثبت اعلام شد و ایران از حضور در همه مسابقات محروم شد، او بدون هیچ محدودیتی در مسابقات شرکت کرد. به همین دلیل همه با این شبهه روبه رو شده بودند که رضازاده هم یکی از دوپینگی ها بوده ولی با امتیازی که برای او قائل شده اند، از فهرست محرومان حذف شده است. شبهه دوپینگ او همیشه وجود داشته است. سالی که او به دلیل مصدومیت در مسابقات قهرمانی جهان شرکت نکرد، شایعه شد که دوپینگ کرده بود و البته هنوز هم هستند کسانی که با اطمینان، مثبت بودن دوپینگ او را تایید می کنند. چند روز پیش هم یکی از پیشکسوتان این سوال را مطرح کرده بود که مگر می شود یک انسان معمولی بدون استفاده از مواد نیروزا بتواند در یک ضرب210 کیلو وزنه بزند که رکورد رضازاده در یک ضرت 213کیلو بوده است؟

کناره گیری او از بازی های المپیک پکن و خداحافظی اش هم با سوالات زیادی روبه رو بود. اولین چیزی که مطرح شده بود، این بود که آن همه بیماری که یکشبه برای رضازاده برمی شمردند چطور یکدفعه به سراغ او آمده است. کسی که در اردوی تیم ملی قرار دارد و قرار است یکی از باارزش ترین مدال ها را بگیرد، به طور حتم حداقل سه ماه یکبار باید به پزشک مراجعه کند. کناره گیری او یک هفته قبل از آغاز بازی ها هم بحث برانگیز بود. این بار دیگر دوپینگ در بین نبود؛ گفته می شد رضازاده تمرین نکرده و آمادگی برای حضور در مسابقات ندارد.

گذشتن از رضازاده ای که نفر اول ورزش ایران در چند سال اخیر بوده، کار ساده ای نبود. در شرایطی که تیم ملی سرمربی مطرحی نداشت، همه کارهای فنی تیم های ملی به رضازاده سپرده شد و این راهی برای دلجویی از قهرمانی بود که نباید فراموش می شد. رضازاده پیش از این هیچ جا مربیگری نکرده بود و عجیب بود که چطور می تواند به وزنه برداران دیگر آموزش دهد. توضیح او و کسانی که این پست را برایش در نظر گرفته بودند، این بود که تجربه یک قهرمان بین المللی بیشتر از همه مربیان است.

اصغر رواسی ـ کارشناس منتقد و از پیشکسوتان وزنه برداری ـ مثال خوبی برای این انتخاب زده بود، «مثل این است که کسی را که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده برای استادی دانشجویان مقطع کارشناسی انتخاب کنیم». هیچیک از انتقادات موثر نبود. رضازاده به دلیل زحماتی که برای ورزش ایران کشیده بود باید پاداش می گرفت و مدیریت تیم های ملی کمترین چیزی بود که می شد به او داد؛ به کسی که نه مدرک مربیگری عالیه داشت و نه سابقه مربیگری.

انتظار زیادی نبود تا مسئولان ورزش نتیجه اشتباهی را که انجام داده بودند، ببینند. دوپینگ وزنه برداری یکی پس از دیگری مساله ای نبود که به راحتی از آن گذشت. دوپینگ سه وزنه بردار او علنی شده بود و گفته می شد که تعداد دوپینگی ها بیش از اینهاست. قانون فدراسیون جهانی با محرومیت وزنه بردار دویپینگی، مربی او را هم برای دو سال محروم می کند. چند سال پیش زمانی هم که دوپینگ 9وزنه بردار ایران مثبت اعلام شد، مربی آنها ـ ایوانف بلغاری ـ برای همیشه از مربیگری محروم شد. دوپینگ سه وزنه بردار هم محرومیتی کمتر از این نداشت . کمیته فنی فدراسیون تصمیم بر محرومیت مادام العمر گرفت و همه مسئولان هم پای این محرومیت را امضا کردند. خبر هم منتشر شد. اما واقعا رضازاده باید برای همیشه از ورزش کنار می رفت؟ این پرسش فقط یک جواب داشت؛ حتما امتیازی برای او در نظر می گیرند. همین طور هم شد. رضازاده نه تنها محروم نشد؛ که بعنوان سرپرست فدراسیون هم معرفی شد. بهرام افشارزاده ـ رئیس سابق فدراسیون ـ که یکی از موافقان محرومیت رضازاده بود، به اجبار تصمیمی را که گرفته بود؛ تغییر داد. او همزمان با استعفا از ریاست فدراسیون اعلام کرد که رضازاده سرپرست است و روزهای آینده حکم او صادر می شود. رضازاده از چند سال پیش خودش را برای ریاست فدراسیون آماده کرده است. او زمانی که با خداحافظی فاصله زیادی داشت، ریاست را حق خودش می دانست. اما کسی که نتوانسته یک تیم را اداره کند و در تصمیمی بی سابقه تیم سه نفره را به مسابقات جهانی اعزام کرده و بین نفراتی هم که در یک سال در مسابقات جهانی حضور داشتند، دوپینگ سه نفر مثبت بوده، آیا می تواند وزنه برداری یک کشور را اداره کند؟ وزنه بردای در شرایط آشفته فعلی بیش از هر چیزی به مدیری باتجربه نیاز دارد. رضازاده نه تنها سابقه مدیریت ندارد، که مدیریت کوتامدت او در تیم ملی هم با شکست سنگینی روبه رو بوده است.

پست مشابه این مطلب

لیونل مسی

فوریه 23, 2010

تصاویر بی بی سی از حمله به کوی دانشگاه تهران، دوئل نیروی انتظامی و سپاه سرکوبگر

نوشته شده در گاه نویس, تحلیلی در 9:33 ق.ظ. توسط shabaviz

این اسیر مانده در سینه خود را می کوبد به این دیواره استخوانی، محکم تر و سریع تر. مغز فرمان داده به آدرنالین و او بی مهابا جریان می یابد در این تن کرخت شده با چشمان مبهوت و گوش هایی که می خواهند حتی صدای جنبش برگی را نیز بشنوند، دم و بازدم ها با هم مسابقه گذاشته اند تا زودتر این تن داغ و تنوری گشته را یکی زودتر رها کند و دیگری اکسیژن کم آورده را راهی ریه های به شماره افتاده نماید. و دهان بازمانده از تماشای این همه ددمنشی و سبوعیتی روسفید کننده هون و مغول، خشک و غیر قابل تحمل شده.

یاد تصویری از زندان ابوقریب می افتم، آن هنگام که سربازان آمریکایی، عراقیان دربند را مجبور ساخته بودند برهنه بر روی هم بگونه ای قرار بگیرند تا تپه ای از حجمی انسانی را تشکیل دهند، تصاویر غافلگیر کننده و تکان دهنده بی بی سی، روایتگر دژخیمانی اند که بهترین و نخبه ترین فرزندان فرهیخته این خاک را چون موجودی بی ارزش بر خاک، کشان، به گوشه ای پرتاب می کنند و تلی از تن های کبود و خونین را برپا می سازند؛ تا عظمت اقتدار خدشه ناپذیر و بی پاسخ ولایتی مطلقه و مادام العمر را به نمایش درآورند.

دوشنبه شب، سوم اسفند ماه هشتاد و هشت، گویی زلزله ای مخرب ایران مان را به سختی تکان داد، همه خشمگین و عصبی و آزرده از سیاهی تصاویر می گویند و از جنایات روایت نشده در زندان های مخوف! عجیب است، بامداد امروز حتی رادیو پیام نیز پیام را بدرستی دریافت داشته و کارگردان بخش بامدادی این شبکه، با پخش ترانه ای از همنوایی خشایار اعتمادی و فریدون آسرایی با مضامین جانفشانی فرزندان میهن، به بهترین نحو ممکن پیام را انتقال می دهد و چون همگی مان برای انبوه اندوه تلنبار شده از دیدن تصاویر خونین بی بی سی، ماتم سرایی می نماید. سپاس!

آنچه که علاوه بر میزان وحشی گری روایت شده در تصاویر، ذهن را مشغول می دارد و فکر را متعجب، آن است که این فیلم به هنگام حمله لباس شخصی ها به کوی دانشگاه تهران در نیمه شب بیست و پنجم خرداد ماه گرفته شده و بیانگر آن است که این گروه خودسر زمانی می توانند وارد کوی شوند که جمعیت اندک شان تحت پوشش و حمایت گسترده و وسیع گارد ویژه نیروی انتظامی، قرار می گیرند. همه متحیرند که این فیلم چرا تاکنون پخش نشده، فیلمی با کیفیت مطلوب تصویربرداری در شب که کاملا واضح است با هندی کم ثبت گردیده و آنچه بیش از پیش موجب تعجب است و سوال، اینکه فیلمبردار حتما برای گروه همرهانش فردی شناخته شده بوده و اینک پخش تصاویر ثبتی او، زندگی اش را به مخاطره خواهد افکند!؟! این پرسش معماگونه نیز با شنیدن نامی معروف که این روزها بسیار بر زبان ها آمده، پاسخی درخور می یابد، کلید حل معما آنجا آشکار می شود که فیلمبردار از دستور سردار عزیزاله رجب زاده سخن می راند!!!

صبح روز یکشنبه دوم اسفند ماه، فرمانده نیروی انتظامی تهران بزرگ، سردار عزیزاله رجب زاده در مراسم تودیع خود به نکاتی اشاره نمودند که گویا به کام بزرگان قوم وحشی خونریز، خوش نیامد و با پخش این تصاویر از بی بی سی فارسی در واقع تلاش کردند تا گارد ویژه تحت امر نیروی انتظامی را وحشی تر از لباس شخصی هایی نشان دهند که بدان ها التماس می نمودند و بر سرشان فریاد می کشیدند تا دانشجویان زخمی تلنبار شده بر کف کوی دانشگاه تهران را کمتر با باتوم های بیرحم شان، مورد ضرب قرار دهند. این فیلم، نیروی انتظامی را که در طول این هشت ماه علیرغم تمامی اتهامات وارده از جمله روایت معروف ِشکنجه مستقیم زندانیان کهریزک توسط احمدرضا رادان، همواره کوشید دستانش را پاک نشان دهد و نیروهای خودسر را عامل کشتار معرفی نماید، به بهترین وجه ممکن رسوا ساخت.

خبرگزاری مهر اعلام کرد: فرمانده سابق نیروی انتظامی تهران بزرگ در مراسم تودیعش با اعلام اینکه جابجایی وی با درخواست خودش صورت گرفته و دلیل دیگری نداشته است، گفت: روز انتخابات در شهر تهران امنیت به صورت کامل حکمفرما بود ولی فردای انتخابات تجمعات آغاز شد و اغتشاشگران با جمعیت بسیار زیاد در حدود 11نقطه تهران تجمع کردند ولی با برنامه ریزی و عملیات ویژه ناجا و قرارگاه ثارالله به مرور این تجمعات کنترل و پس از 30خرداد ازجمعیت آنها بسیار کاسته شد و سرانجام پس از روز عاشورا به صورت کامل کنترل شد و مردم حساب خود را از اغتشاشگران جدا کردند.

براي بنده افتخاري است که در طول چندين ماه درگيري پس از انتخابات، نيروهاي نيروي انتظامي تهران با درايت و عقلانيت فراوان تلاش کرد تا هيچکدام از تجمع کنندگان آسيب نبينند. این درایت و عقلانیت برای نیروی انتظامی موجب افتخار است.

اما نکته تامل برانگیز دیگر که طبق معمول در هیجان رسانه ای صدایش کمتر به گوش رسید، این خبر مبهوت کننده است : » روز یکشنبه دکتر محمد باقر قالیباف ـ شهردار تهران ـ در حکمی رجب زاده را به سمت رئیس سازمان پیشگیری و مدیریت بحران شهر تهران منصوب کرد. «

لطفا به متن حکم توجه فرمایید: » با توجه به سوابق ارزشمند و تجارب علمی و اجرایی جنابعالی در زمینه مدیریت بحران به موجب این حکم شما را به سمت رئیس سازمان پیشگیری و مدیریت بحران شهر تهران منصوب می کنم. بی تردید اخلاص، پاکدستی، هوشمندی، روحیه جهادی شما فرصت مناسبی است برای خدمت به شهروندان تهرانی و برنامه ریزی و نهادینه کردن فرهنگ ایمنی و ایمن سازی در راستای ایجاد شهری امن و مقاوم در برابر حوادث و سوانح طبیعی به ویژه زلزله که یکی از اهداف مهم مدیریت شهری است. امیدوارم با بسط و توسعه روند فعلی و هماهنگی با وزارتخانه ها، ارگان ها و موسسات ذیربط و با مشارکت آحاد مردم و بهره گیری از تجارب و توان خود و همکاران در انجام وظایف محوله موفق و موید باشید. » !!!

فوریه 22, 2010

تقلب در آزمون دستیاری و ابطال آن توسط خانم وزیر

نوشته شده در گاه نویس, اجتماعی, تحلیلی در 7:28 ب.ظ. توسط shabaviz

شجاع، صفتی است که این روزها، دکتر مرضیه وحید دستجردی (همسر حسین شریعتمداری)، وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی، را بدان توصیف می نمایند. یقین شجاعت یکی از اساسی ترین ویژگی های است که یک مدیر بایستی بدان برازنده باشد، اما کنترل دقیق و نظارت مستمر بر دستگاه تحت مدیریت نیز از مهم ترین وظایف هر مدیری است.

سی و هفتمین آموزن دستیاری پزشکی، پنج شنبه بیست و نهم بهمن ماه، در سراسر کشور برگزار گردید؛ شانزده هزار پزشک عمومی شرکت کننده در این آزمون مهم و معتبر منتظر رویت کلید سوالات بودند که در شامگاه جمعه، وزیر محترم بهداشت، حکم ابطال آن را بدلیل وارد دانستن برخی از اعتراضات شرکت کنندگان به نحوه برگزاری، و اثبات وجود تقلب در آزمون، امضاء فرمودند. و در اقدامی بی سابقه، تمامی کادر سنجش آموزش پزشکی را از کار برکنار نموده و در ادامه و در ابتدا، روز بیست و هفتم فروردین ماه سال آینده را بعنوان روز برگزاری مجدد آزمون، اعلام کردند.

آزمون دستیاری، پس از کنکور سراسری دانشگاه های دولتی، یکی از مهم ترین امتحانات جامعی است که هر ساله در کشور برگزار می گردد، و شرکت کنندگان پس از احراز امتیازات لازم، در رشته های تخصصی پزشکی، بعنوان رزیدنت، به تحصیل مشغول می گردند. اهمیت این آزمون و نیز پیچیده و غامض بودن سوالات آن، موجب می گردد تا اکثریت واجدین شرایط شرکت در آن، با اخذ مرخصی از محل کار یا ماموریت خویش، آمادگی لازم جهت حضور در این مرحله حساس و تعیین کننده در سرنوشت تحصیلی، شغلی و بطور اخص زندگی خود را، کسب نمایند. نفرات اول آزمون های علوم پایه و پره اینترنی، المپیادها، استعدادهای درخشان و نیز دانشجویان اول تا سوم دوره های پزشکی عمومی، که به همگی آنها straight، گفته می شود؛ می توانند بدون گذراندن دوره طرح تامین نیروی انسانی کادر پزشکی برای اولین بار و بطور مستقیم، در این آزمون شرکت نمایند. به همین دلیل بسیاری از آنان جهت کسب موفقیت و تضمین قبولی، ناچار می گردند آخرین ماه های دوره اینترنی را مرخصی گرفته تا با خیال آسوده و برنامه ریزی اصولی، این مرحله سخت را پشت سر بگذارند. حال با لغو آزمون به هر دلیلی و برگزاری آن در سال آینده و توصیه معاونین وزارتخانه به مراکز درمانی جهت مدارا با این گروه و تمدید دوره مرخصی شان، این سوال پیش خواهد آمد که این نخبگان پزشکی با فرض همکاری مدیران بیمارستان های دانشگاهی، پس از یک ماه مرخصی مجدد در فروردین ماه و گذراندن شش ماه باقیمانده تحصیل شان، چنانچه پس از قبولی احتمالی وارد دوره تخصص گردند، چگونه خواهند توانست بطور همزمان هم اینترن باشند هم رزیدنت!!! (لحظاتی پیش وزارت بهداشت، سیزدهم اسفند ماه را بعنوان روز برگزاری آزمون دستیاری، اعلام نمودند. خدا را شکر!)

همه این گفته ها مهم نیست که آنچه اهمیت دارد، عدم نظارت دقیق بر صحت و سلامت برگزاری آزمون از مرحله طرح سوال تا قرنطینه و آزمون است. وقتی مدیری می تواند با شجاعت، ظرف بیست و چهار ساعت، مقصرین و متقلبین را شناسایی و برکنار کند، چگونه هنگامی که تنها لحظاتی پیش از شروع آزمون از چنین رخدادی، مطلع گشته، تصمیمی خردمندانه تر را اتخاذ ننموده و تنها بدلیل جلوگیری از بروز تنش و تحصن در بین شرکت کنندگان، دستور به ادامه کار داده است؟ چرا نبایستی تدابیر امنیتی و کنترلی لازم قبل از وقوع چنین اتفاقی، اندیشیده شود تا سرنوشت فارغ التحصیلان این رشته دست مایه بازی های کثیف مافیایی نگردد؟ و انبوه این افراد غم زده و مستاصل، هنوز رویای موفقیت شان تحقق نیافته، در کابوس وحشتناکی غرق گردند که تمرکز زندگی شان را برهم زند. آیا مسئولان گمان می نمایند این حجم تمام نشدنی از مطالب را می توان براحتی، به کسی توصیه نمود، در خود زنده و آماده نگاه دارد برای آوردگاهی دیگر؟!؟

مدیریت یعنی مسئولیت پذیری، و این مسئول با هر امضاء برخواسته از اختیاراتش می بایست پاسخگوی انسان هایی باشد که امروز گمان می کنند، یکبار دیگر در یکسال اخیر توسط دولت پس از دهم مورد تحقیر قرار گرفته اند. کاش بجای این همه فضاسازی های پایان ناپذیر ِامنیتی جهت کنترل مصادیق کودکانه براندازی نرم چون فیلترینگ سایت ها و وبلاگ ها خبری، اطلاع رسانی؛ نظارت بر خصوصی ترین جوانب زندگی شهروندان از طریق ایجاد طرح مزورانه ایمیل ملی، اعطاء امتیاز اینترنت پرسرعت توسط شرکت مخابرات به متقاضیان، صرفا جهت مراجعه به سایت های پرمحتوای سپاه حکومتی؛ عدم اجازه ارسال به اس ام اس های دارای بار منفی کلمات پرخطر؛ ارسال پارازیت های مخرب بر روی فرکانس های ماهواره ای و در نتیجه افزایش نرخ سرطان در کودکان…؛ به وظایف قانونی خود بدرستی عمل می نمودند تا در ابتدای این راه سوال برانگیز بر نحوه به صدرات وزارتخانه رسیدن، انگ چنین خفتی را در کارنامه کاری شان با ننگ درج نمی نمودند.

هر کسی می داند که صرفا داشتن پاسخ 24 یا 25 سوال از بین مجموع 200 سوال معمول این آزمون، آن هم با پرداخت مبلغ دوازده میلیون تومان، به هیچ عنوان ضامن قبولی کسی نخواهد بود که به نظر حجم تقلب به مراتب وسیع تر از اظهارنظرهای عضو کمیسیون بهداشت مجلس، آقای قاضی زاده، می باشد!

پی نوشت :

ـ شخصا برای این اقدام خانم وزیر، علیرغم تمامی مخالفت ها و انتقادهایم، احترام قائل هستم و معتقدم این کار از دست هیچ مردی در این سرزمین بر نمی آمد که ویژگی های منحصر بفرد این بانوی مقتدر و صلح ناپذیر منجر به انجامش شد. (همانگونه که همه می دانند، تقلب در آزمون دستیاری، پروژه ای است نامبارک و مسبوق به سابقه).

ـ این اتفاق مهم، فرصتی مجدد بود برای نقد دولت کودتایی و جای اشارت داشت و انتقاد و بررسی بسیار که چون همیشه از دید سبزهای پرهیجان، دور ماند و به خبری معمولی بدل گشت.

ـ یکشنبه دوم اسفند ماه، دکتر حسین محمد پورزرندی، معاون مالی و اداری شهرداری تهران در سخنانی اعلام نمود، اجرای طرح هدفمند کردن یارانه ها، حدود هشتصد میلیارد تومان بار مالی به لحاظ هزینه آب، برق، سوخت و پروژه های عمرانی، به شهرداری تهران تحمیل خواهد کرد! حال اگر شهرداری تهران بخواهد این هزینه ها را به گونه ای بدون تغییر در ماهیت درآمدهایش، در بودجه سال آینده خویش که نهایی نیز گردیده، لحاظ نماید؛ گمان می کنید سهم هر یک از شهروندان تهرانی از طرح خیانت بار حذف یارانه ها، به چه میزان خواهد بود؟

پست های مشابه این مطلب :

آخرین پرده انتخاب دولت دهم

حذف یارانه یعنی حذف طبقه متوسط

فوریه 18, 2010

چه باید کردهای دنباله دار …

نوشته شده در گاه نویس, تحلیلی, دل نوشت در 1:07 ب.ظ. توسط shabaviz

یک هفته گذشت، هنوز هیچ نقشه و برنامه موثر و کارایی و هیچ تاکتیک تازه ای طراحی و ارائه نگردیده؛ تقسیم تقصیرها و انگشت اتهام به سوی یکدیگر نشان رفتن ها هنوز به پایان نرسیده؛ هنوز در شیرینی این لطیفه قدیمی خود را غرق ساخته ایم که لشگریان حکومتی از برای خوردن کیک و گرفتن مرغ آمده اند؛ هنوز تنها پای می فشاریم بر این اعتقاد که خیابان های شهرمان را با وعده افزایش افزودنی های حقوق و مزایا و پاداش، مملو ساخته اند؛ هنوز عده ای غمگین اند که چرا از مسیر دیگری خود را به میدان آزادی نرساندند تا حداقل بغض مانده در گلو را از آن طریق تخلیه نمایند و سبزی شان را به رخ سرکوبگران بکشند؛ هنوز درس نگرفته ایم از تصمیمات اشتباه و اتفاقات نامبارک روز بیست و دوم بهمن هشتاد و هشت…

دیگر این روزها هر کودک زبان نگشوده ای نیز می داند، حکومتی که متکی است به اقبال میلیونی مردمش، نیاز ندارد به همایش چند صد هزار نفری لباس شخصی ها در سنتی ترین کارناوال اعتقادی اش، اظهر من الشمس است که عده ای را به زور و برخی را به ترفند رنگ برنگی اسکناس ها به خیابان ها می کشند، دیگر همه می دانند ماموران حفظ امنیت و اقتدار حکومتی، امروز از بین وقیح ترین و بدسابقه ترین و بدنام ترین اراذل و اوباش خیابانی، دست چین می شوند؛ نامدارترین شان برادران دوقلویی هستند ساکن یافت آباد تهران و مشهور به فروش فله ای مواد مخدر بی واهمۀ پلیس. همه گوش مان از این حرف های تکراری پر گشته، اما قبول کنیم این حکونت طرفداران پروپا قرص و سنتی خود را نیز بی شمار دارد، که اگر همان روز کذایی اندکی دقیق می گشتیم براحتی می یافتیم شان، آنان که خودروهای خود را به زور حتی در پیاده روها پارک می کردند تا سریعتر به خیابان آزادی برسند؛ پس بجای تمسخر این حکومت و حامیان خود فروخته و جان سوخته اش، تفکر، قدرت و بیرحمی اش را جدی بگیریم!

من اعتقاد دارم پیش از هر کاری باید اشتباهات مان را با همه بزرگی بپذیریم، که قبول خطاها خود بزرگترین شجاعت است؛ و همه نادیده انگاشتن ها و حقیر شمردن های دشمنی را که از قدرت و امکاناتی نامحدود و عقلانیت و خردی مثال زدنی جهت مواجهه با سبزها، بهره می برد، را کنار بگذاریم؛ ضعف و سستی ها خود را بشناسیم و جهت برطرف ساختنش پیشگام شویم، از این آزمون و خطاهای مدور و مسلسل وار ِ بیهودۀ روزشماری مناسبت های پیش رو، دست برداشته و حداقل برای مدتی بدون برنامه ریزی روی روزهای مهم ِ ملی، میهنی یا مذهبی مندرج در تقویم، به قدرت اندیشه خود پناه بریم و بدان اعتماد کنیم و افکار پراکنده مان را با یکدیگر متحد کنیم، سوتفاهمات را برای مدتی وانهیم، دوستی ها و مودت ها را گسترش دهیم، معقول و منطقی با هم به بحث بنشینیم و نقشه راه را طراحی کنیم و با هم تصمیمی سازنده بگیریم، تا در نهایت استراتژی توانمندمان را به اجرا بگذاریم.

تلاش نماییم در هر زمینه دانش و آگاهی مان را افزایش دهیم، سخاوت مندانه اطلاعات مان در اختیار همرهان این راه پرنشیب قرار دهیم، هر حرفی را نشان ضعف، عقب نشینی و بازگشت از مبانی فکری و اهداف مان، تلفی ننماییم، به این گفته مهندس موسوی ایمان داشته باشیم که راه سبز امید را باید زندگی کرد.

اگر معتقدیم که نیاز به رهبر نداریم و هر کدام از رهروان این راه رهبری اند برای خویش ( که من به این نکته بسیار انتقاد دارم )، و اندیشه میرمان را می ستاییم که خود را همپای مان می داند، نه رهبر؛ و اکنون نیز منتظر ارائه راهکارها و پیشنهادات قابل اجرا از سوی ایشان و آقای کروبی هستیم، برای یکبار هم شده به این گفته در شعار مانده برای رضای خدا عمل کنیم و خود بعنوان یکی از رهبران، راهکار قابل قبول و اجرایی را ارائه دهیم. از خیال خام و پر هزینه ای چون تغییر در بنیان های حکومت برای مدتی دور شویم، به همان کمینه هایی که آقای موسوی در بیانیه هفدهم، اعلام داشتند، فعلا اکتفا کنیم؛ از شایعه بی اساس اعتصابات گسترده نیز دوری نماییم که در شرایط کنونی به هیچ وجه نه عملی است و نه عقلانی که قطعا بدلیل فشارهای اقتصادی وارده بر همگی مان، امکان اجرایی شدن ندارد. حساب شده عمل کنیم و در شرایط فعلی به حداقل ها قانع باشیم.

اولین حداقل ها همان بازگرداندن رای مان است، قرار نیست برایش مجدد شعار دهیم، با شعور و پرسش گر بدنبال اشتباهات متعدد و خارج از شمارش دولت کودتایی باشیم، تنها کافی است نگاهی اجمالی بیفکنیم به رسانه های حکومتی، به مجموعه ای پربار خواهیم رسید از تصمیمات خلق الساعۀ مخرب. مذاکرات هسته ای پرتنش، قراردادهای نفتی پرابهام و مسئله دار، پارامتراهای اقتصادی دگرگون شدۀ تغییر معنا یافته، پایه های اقتصادی منهدم گشته رو به زوال، وام های بانکی سررسیده گذشته بی بازگشت، مدیریت مافیایی صنایع کشور و مهم تر از همه  تبدیل دولت از قدرتی اجرایی به نهادی نظامی تحت سیطره سپاه… اینها موارد اندکی اند از نکاتی که می توان براحتی روی آنها مانور داد، خوب که بنگریم، می توانیم در هرجایی تعدد تصمیمات نابخرد و ویرانگر را ببینیم. براحتی می توان با انجام تحقیقاتی گروهی و استفاده از کارشناسان فن در هر زمینه، با اتکا به ادله کافی و داشتن مدارک متقن و برخورداری از دانش و اطلاعات کافی، ضربه ای مهلک به دولتی بزنیم که حدود هشت ماه است فراموش کرده ایم وجود او موجب وجودمان گردیده. دولتی که سیاست مدارانه و موذیانه، سپاهی وحشی و خونریز را به جانمان انداخته و خود به آرامش نشسته و همچنان زشت و کریه در سایه، پوزخند می زند.

پی نوشت :

سپندارمذگان،

نکو آئین ایرانیان،

شور مهر  ِ زن و پرنیان،

ستایش گر ِ زمین، این گرانمایۀ جاودان،

بهارینه عشق و هستی این مستی ِ بیکران،

به لبخند و شادی، مبارک بادتان!

فوریه 17, 2010

خون بازی داریوش

نوشته شده در گاه نویس در 2:48 ب.ظ. توسط shabaviz

وقتی کسی می تواند علیه مخوف ترین دیو سیاه وجودش قیام کند و نکبت پلیدی های خود خواسته را از جان با سلاح خواستن، بزداید، و برای دیگرانی چون خویش، چراغی بیفروزد و بی تمنای چشم داشتی، بهبودی درماندگان فرو خفته در رخوت مرگ را پیگیر شود؛ بجای درجا زدن در تکبر ستاره بودن، اسطوره ای خواهد شد بی رقیب. و دشمن جاودانه آنان که به مرگ شقایق راضی اند و توهم خویش را این روزها به دیگران نسبت می دهند.

خون بازی داریوش، آخرین اجرای این هنرمند همراه، آنقدر زیباست و چون همیشه لبریز معنا که ارزش آن را داشت بعنوان یک پست مستقل در این وبلاگ انعکاس یابد.

فوریه 15, 2010

آقای عباس عبدی عزیز، شما بفرمایید چگونه توپ را به زمین حریف بیندازیم؟

نوشته شده در ورزشی, گاه نویس در 6:12 ب.ظ. توسط shabaviz

من اصولا آدم عجیبی هستم، آنقدر عجیب که خودم هم، گاه از خود دچار شگفتی می شوم، این مطلب را بعنوان دیدگاه برای وبلاگ دوست گرامی، کرگدن تنها، نگاشته بودم؛ مثل بعضی ها که دچار عارضه خود شیفتگی می شوند من نیز مستثنی نیستم و هر از گاهی این حس از خود مرسی بودن به سراغم می آید، این بار هم گریبانم را گرفت و پس از نوشتن این مطلب به این نتیجه رسیدم که چه خوب آن را در وبلاگم هم انعکاس دهم، اینگونه شد که کامنتی به پست بدل گشت، مثل همه کامنت های طویل و طولانی و آزار دهنده من که چون پستی می گردند همیشه.

چند روز پیش که سخنان کاملا دقیق و صحیح و عمیق آقای عبدی را خواندم از تعجب ناچار هر جمله را چند بار مرور و تکرار کردم، بوی بزرگی بی حضور بزرگواری، نخوت و تفاخر به داشتن خرد و شعور و باور به اندیشمندی از تک تک واژه ها به مشام می رسید و بیش از همه تمسخر خلقی بی پناه که بعضا واقفند به همه این امور و دلگیرند از روزهای رفته و نگرانند از آینده ای مبهم، چشم ها را می آزرد. امروز گویی نویسنده وبلاگ فیلتر شده آینده، به آنها با پوزخندی می گوید ای همۀ نادانان عالم من از همه بهتر می دانستم و بهتر می گفتم و بهتر تئوری می نویسم و بهتر می دانم که چه باید می کردیم و چه باید زین پس انجام دهیم!!! اما من که همواره نوشته های او را تعقیب کرده ام و می دانستم که او مخالف حرکت های هیجانی جنبش سبز است اما در هیچ کلام او به این نکته نرسیدم که قبل از هر اتفاقی، پیش بینی خردمندانه ای ارائه دهد بخصوص در مورد طرح هدفمند کردن یارانه ها و پس از هر حادثه ای نیز کلامش را بسیار محتاطانه یافتم، و همین احتیاط بیش از حدش نیز موجب گشت که دو هفته پیش از مسدود شدن وبلاگش، بسیار تعجب کنم!

نمی دانم چرا اصولا ما ایرانی ها نمی خواهیم از این عادت قدیمی دست برداشته و از رجزخوانی پس از واقعه خودداری کنیم، حرف من این است که آقای عبدی فرمایش تان کاملا متین، آقای سیاست مدار قدیمی ِ زندان رفته که تمایلی به خروج از کشور ندارید، منتقد سرسخت اصلاح طلبان، شما که می فرمایید توپ را باید به زمین حکومت اندازیم، این هم صحیح، سرمربی نازنین بفرمایید با چه تاکتیک و استراتژِی این تیم بحران زده و سرگردان و به نفس افتاده باید توپ را از منطقه یک سوم دفاعی اش به هیجده قدم حریف برساند؟!؟ بنظرتان که دروازه بان قابلی نداریم تا توپ را مثل احمدرضا عابدزادۀ نازنین مان با همان ضربه دروازه، قوس دار و بلند به نزدیکی های جریمه رقیب برساند. با سیستم 2ـ 5 ـ 3 منسوخ شده و از کناره ها حرکت کنیم، می دانید در حد آندریاس برمه هم که در تیم مان نداریم تا از جناح چپ، خط طولی زمین را پر نفس طی کند و توپ را سانتر نماید روی دروازه! آه یاد مجتبی محرمی بخیر و آن حرکت بی نظیرش که توپ را رساند به زنده یاد سیروس قایقران و او آن را دوخت به تور دروازه  کره  جنوبی، مجید نامجو مطلق که یادتان هست؟ بیرون خط دروازه ایستاد تا داور آفساید اعلام نکند، اما امروز که ما مثل آنها نیز نیستیم چه کنیم؟ یا نه می خواهید با همین سیستم جا نیفتاده و همگی گریزان 2ـ4ـ4 تمرین کنیم، می دانید چقدر سخت است و ما عادات نداریم و مدام اشتباه می کنیم و هر چهار دفاع روی یک خط می ایستیم و مثل پنیر سوئیسی پر منفذ می گردیم و دروازبان مان هم که لایی می خورد و مجدد مغلوب می گردیم؛ شاید اگر یک پویول را قرضی یک نیم فصل به ما می دادند، یا پائولو مالدینی هنوز خداحافظی نکرده بود، او چرا فرانکو بارسی افسانه ای اگر با ما بود، چه کارها میشد کرد، حتما می گویید پیر شده اند؛ یا نه مثل روش های محتاطانه خودمان طی این سالها، یادتان که هست همان 1ـ6ـ3 عذاب آور و بزدلانه، چطور است می پسندید؟ آخر خودتان قضاوت کنید ما آنقدر بدشانسیم که نه چون بلغارستان کاستادینوفی داریم که در ثانیه های آخر با شوتی اعجاب آور از میانه میدان توپ را دوخت به دروازه برنارد لاما و خروس های فرانسه را از رفتن به جام جهانی 94محروم ساخت و دیوید ژینولای محبوب و دوست داشتنی را برای همیشه منفور کرد و نه تیری هانری که به راحتی با دست چپش بتواند گل بزند و ایرلند را از رویای رفتن به آفریقای جنوبی محروم سازد؛ می بینید استاد! ما بضاعت مان چقدر محدود است؛ دیگر سرمان گیج رفت شما بفرمایید که چشم مان خشک شد به دهان تان تا ملوکانه فرمایش نمایید، چه کنیم تا دیگر مات نگردیم و چشم مان نیفتد به لبخندهای موذیانه و تمسخرآمیز لباس شخصی هایی که لذت می بردند از سکوت مان در 22 بهمن 88، و نه دیگر شما ترکه را محکم بکوبید بر پشت دستان مان که به خدا سرخ و کبود و خون آلود گشته از ضربه دژخیمان، شما که بنظر از جنس خودمان هستید، شما رحم کنید، در این هوا که بس ناجوانمردانه سرد است و درد پشت دستی های تان تا قلب مان را می سوزاند.

اما استاد! به من دانش آموز سمج حداقل در گوشی بگویید که چه باید کرد؟ من که خود عدد کوچکی ام شما که چون عدد پی، مهمید و تعیین کننده، بفرمایید در این روزها که به روز جهانی عدد پی هم نزدیک می گردیم؛ زین پس چه باید کرد؟

من ترجیح می دهم عدد ناقابلی چون صفر باشم که اعتقاد دارم صفر ناچیز را اگر در برابر عظیم ترین اعداد قرار دهی، ابهتی می یابند غیرقابل توصیف، همانگونه که رهبران را بی رهروان معنایی نخواهد بود؛ این صفر ناقابل قطعا همین روزها، افکار ناقص و درهم اش را در پستی خواهد نگاشت. شما هم بنویسید تا ما بیشتر بیاموزیم اما این بار از سر بزرگواری!

پی نوشت :

ـ گروه شش مقدماتی جام جهانی 94 آمریکا، فرانسه تنها با کسب یک امتیاز از دو مسابقه پایانی اش برابر تیم های ضعیفی چون اسرائیل و بلغارستان و با بهره گیری از ستارگانی چون ژان پیر پاپن، دیوید ژینولا، اریک کانتونا، دیدیه دشام، مارسل دزایی؛ می توانست براحتی به مرحله نهایی جام جهانی صعود نماید. اما پس از شکست در برابر اسرائیل، نوبت به بلغارستان رسید، شاگردان ژرار هولیه با کسب مساوی یک بر یک در انتظار سوت پایان بازی بودند که دیوید ژینولا صاحب توپ گردید، این بازیکن پرآوازه بجای کشیدن بازی به خطوط کناری به منظور حفظ توپ و نتیجه، آن را بر روی دروازه بلغارستان سانتر نمود، و در طی یکی دو پاس، در میانه زمین توپ به امیل کاستادینوف نه چندان معروف رسید و او همان لحظه با شوتی سرکش دروازه فرانسه را گشود و سوت پایان بازی بصدا درآمد، و از همان هنگام، کابوس بی پایان ژینولا آغاز گردید، مردم فرانسه هرگز او را بدلیل چنین اشتباهی نبخشیدند. اما چهار سال بعد امه ژاکه بدون ژینولا و کانتونا، تیمش را با برنامه ریزی حساب شده و دقیق، هماهنگ و آماده ساخت و توانست برزیل، قهرمان بلامنازع چهار دوره جام جهانی را در کمال شگفتی جهانیان با دو گل زین الدین زیدان و امانوئل پتی شکست دهد و به تنها قهرمانی اش در جام جهانی دست یابد.

ـ سال گذشته تیری هانری پس از اینکه بدلیل عدم جاگیری مناسب داور توانست بدور از چشمان او با دست، توپ را وارد دروازه ایرلند نماید، مورد شدیدترین انتقادات و توهین ها از سوی مردم ایرلند قرار گرفت، به گونه ای که از فیفا رسما درخواست نمود، تا بار دیگر بازی تکرار گردد.

ـ کلیپ زیبای خون بازی با اجرای همیشه بی نظیر داریوش اقبالی را می توانید از طریق دنبال کردن این لینک ، دانلود نمائید؛ فوق العاده دیدنی است، همراه مان می سازد با ژرف ترین خاطرات سبزمان! در اولین فرصت فایل mp3 آن را در همین جا قرار خواهم داد.

فوریه 14, 2010

ام اس چیست؟

نوشته شده در نویسنده مهمان، پزشکی tagged در 11:35 ب.ظ. توسط shabaviz

قصد دارم از این پس بخشی را مستقلا به انعکاس مطالب پزشکی اختصاص دهم، هر چند که بدلیل علاقه بسیارم به این موضوع جذاب و مطالعات شخصی و پیگیری مستمر سرفصل های مهم این رشته تخصصی، هر از گاهی از زاویه ای متفاوت به بیان مطالبی از این دست پرداخته ام و در آینده نیز خواهم پرداخت اما در این بخش جدید، موضوعات پزشکی را از دید کاملا تخصصی ولی به زبانی ساده و شیوا به گونه ای که برای همگان قابل درک و فهم باشد، خواهم نگاشت. این وظیفه خطیر و حساس را دوست بسیار عزیز و همراه و همفکر همیشگی، خواهر نازنیم دکتر ترانه علیرغم مشغله های متعددش، بزرگوارانه بر عهده گرفته است؛ بر این اساس او تا زمانی که در ایران است کمک خواهد نمود تا مباحث مهم حیطه پزشکی و بیماری هایی که در کشورمان بیشترین مبتلا را دارد در الویت قرار داده و پاسخگوی پرسش های پزشکی دوستانی باشد که در هر مورد نیاز به مشورت و راهنمایی دارند. امیدوارم در این گام نیز چون همیشه همراهم باشید.


MULTIPLE SCLEROSIS: یک اختلال در سیستم عصبی مرکزی که شامل مغز و نخاع است، می باشد، و در اثر فعال شدن سیستم ایمنی بدن علیه میلین بوجود می آید. میلین یک لایه چربی پوشاننده رشته های عصبی است که نقش هدایت کننده و محافظت کننده را بعهده دارد.

در این بیماری با فعال شدن سیستم ایمنی بدن علیه خود، عامل تخریب کننده (آنتی بادی) علیه میلین، تولید می شود. بسته به آنکه میلین در رشته های عصبی کدام بخش از سیستم عصبی، در حال تخریب باشد، در بیماران مختلف علائم متفاوتی از بیماری بروز می نماید. سن ابتلا به ام اس بین سنین 20 تا 40 سال بوده و بیشتر مبتلایان را زنان تشکیل می دهند.

علائم بیماری

شکایت اولیه بیمار بیشتر بصورت : گزگز و ضعف در دست و پا، کرختی در اندام ها، دو بینی، از دست دادن ناگهانی دید یا تاری دید در یک چشم، عدم تعادل و سرگیجه و خستگی دائمی و در فرم شدیدتر بیماری، ناتوانی حرکتی، تهوع، سرگیجه شدید و عدم کنترل ادرار … می باشد.

علائم اولیه اغلب گذرا و موقتی اند و بعد از چند روز یا چند هفته ناپدید می شوند، و تا شروع علائم بعدی چند ماه یا چند سال می تواند فاصله وجود داشته باشد. گفته می شود گرمی هوا، استرس، فعالیت شدید سبب تشدید نشانه های بیماری می گردد.

بر اساس سیر بیماری، ام اس به چند فرم تقسیم می شود :

1ـ عود کننده ـ فروکش کننده : مدتی بیمار، علائم شدید بیماری (حمله) دارد و پس از مدتی علائم سرکوب می شود، این وضعیت در طول سال می تواند چند بار تکرار شود.

2ـ پیش رونده ثانویه : بیمار مدتی به فرم یک می باشد و دیگر دوره های سرکوب را تجربه نمی کند و همواره علائم حمله را دارد.

3ـ پیش رونده اولیه : بیمار از ابتدا علائم شدید بیماری را دارد و بطور دائمی درگیر چنین وضعیتی است بدون دوره های سرکوب.

4ـ پیش رونده ـ عود کننده : علائم بیماری مانند فرم یک می باشد با این تفاوت که عود پس از دوره های سرکوب بسیار شدیدتر می باشد.

تشخیص

تشخیص ام اس با دیدن پلاک های متعدد در مغز و نخاع با استفاده از تصویر برداری به روش ام آر آی، قطعی می شود. این پلاک ها حاصل تخریب میلین هستند. البته گرفتن مایع ِ مغز و نخاعی و آنالیز آن در تشخیص بیماری می تواند موثر باشد.

درمان

در دوره های حمله، تجویز کورتون با دوز بالا (پالس تراپی) از راه ورید به مدت 3 تا 5 روز بسیار موثر است، البته کنترل بیمار به علت بروز عوارض مصرف کورتون، بخصوص از نظر تغذیه بسیار مهم می باشد.

داروهایی که امروزه در بازار برای درمان ام اس وجود دارند با نام اینترفرون شناخته می شوند که در دو فرم عرضه می گردند:

1ـ آونکس (Avonex): تزریقی عضلانی بصورت یکبار در هفته،

2ـ بتافرون (feron ـ Beta) : تزریقی زیر جلدی بصورت یک شب در میان.

شایان توجه است که این داروها بعنوان درمان قطعی محسوب نمی گردند، بلکه مانع از پیشرفت بیماری یا بروز حملات مجدد می گردند.

عوارض داروها

مصروف اینترفرون با عوارضی همراه است که شایع ترین آن، علامت شبه آنفولانزا (تب، درد عضلانی، سردرد و کوفتگی) است.

داروهایی که همزمان با مصرف اینترفرون به بیمار توصیه می شوند عبارتند از :

کپسول آمانتادین که جهت کاهش خستگی تجویز می گردد،

کپسول گاباپنتین که کرختی و سفتی عضلانی را از بین می برد،

قرص ویتامین B1 جهت ترمیم اعصاب موثر است.

حفظ روحیه، داشتن آرامش کافی، اجتناب از انجام فعالیت های خسته کننده، پرداختن به ورزش از جمله یوگا و شنا؛ در کنار مصرف داروهای فوق، به بیمار توصیه می گردند، که در بسیاری از موارد تاثیری بسیار چشمگیرتر از مصرف دارو دارند.

محققان به منظور رفاه حال بیشتر مبتلایان به ام اس همواره بدنبال ساخت داروهایی با ماهیت خوراکی بوده تا جانشینی مناسب برای روش های تزریقی گردند، در این زمینه می توان به دو نوع جدید و موثر داروهای خوراکی اشاره نمود مانند کپسول ناتالی زوماب، آمپیرا.

اسامی چند تن از پزشکان متخصص و متبحر مغز و اعصاب کشور

ـ دکتر جمشید لطفی : عضو کالج سلطنتی پزشکان مغز و اعصاب انگلستان

آدرس مطب : خیابان شهید مطهری، خیابان جم، ساختمان پزشکان جم طبقه دوم، و حضور در بیمارستان جم.

ـ دکتر هژیر سیگارودی : بعلت اقامت در کشور انگلستان در بیمارستان ساسان، بیماران را ویزیت می نمایند.

ـ دکتر حمیدرضا ترابی : خیابان مطهری، خیابان جم، ساختمان پزشکان جم طبقه سوم، و حضور در بیمارستان جم.

ـ دکتر اکبر سلطان زاده : خیابان قائم مقام فرهانی، نرسیده به تقاطع شهید مطهری.

ـ دکتر بابک زمانی : مدیر گروه بخش مغز و اعصاب بیمارستان حضرت رسول اکرم (ص).

پی نوشت از شباویز : مرحوم اکبر محمدی در طول دوران اسارتش در اوین مبتلا به همین بیماری بود و امروز متاسفانه جوان 23 ساله حامد روحی نژاد نیز با ام اس بدون دسترسی به دارو، دست و پنجه نرم می نماید؛ در آخرین گفتگویی که از مادر وی شنیدم، با بغض و اشک ابراز می داشت، هنگامی که برای دیدار فرزندش به زندان رفته، حامد نمی توانسته خوب، مادر را ببیند!!! حکم اعدام او در دادگاه تجدیدنظر به ده سال زندان تقلیل یافت!

فوریه 12, 2010

سگ های ولایت مدار و سبزهای سربدار

نوشته شده در اندیشه فرهیخته گان در 10:23 ب.ظ. توسط shabaviz

سگها و گرگها، از بهترین های اخوان ثالث

(1)

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابری ساکت و خاکستری رنگ

زمین را بارش ِ مثقال، مثقال

فرستد پوشش ِ فرسنگ، فرسنگ

سرود کلبۀ بی روزن ِ شب

سرود برف و باران است امشب

ولی از زوزه های باد پیداست

که شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده های برفها، باد،

روان بر بالهای باد، باران؛

درون کلبۀ بی روزن شب،

شب توفانی ِ سرد زمستان.

آواز سگها :

ـ » زمین سرد است و برف آلوده و تر،

هوا تاریک و توفان، خشمناک است؛

کشد ـ مانند گرگان ـ باد، زوزه،

ولی ما نیک بختان را چه باک است؟ «

ـ » کنار مطبخ ارباب، آنجا،

بر آن خاک اره های نرم خفتن،

چه لذت بخش و مطبوع است؛ و آنگاه

عزیزم گفتن و جانم شنفتن «

ـ » وز آن ته مانده های سفره خوردن، «

ـ » وگر آن هم نباشد، استخوانی. «

ـ » چه عمر راحتی، دنیای خوبی،

چه ارباب عزیز و مهربانی! «

ـ » ولی شلاق! … این دیگر بلایی است … «

ـ » بلی، اما تحمل کرد باید؛

درست است اینکه الحق دردناک ست،

ولی ارباب آخر رحمش آید،

گذارد، چون فروکش کرد خشمش،

که سر بر کفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخم هامان را و ما این ـ

محبت را غنیمت می شماریم … «

(2)

خروشد باد و بارد همچنان برف

ز سقف کلبۀ بی روزن شب،

شب توفانی سرد زمستان،

زمستان سیاه ِ مرگ مرکب

آواز گرگها :

ـ » زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان، خشمگین است

کشد ـ مانند سگها ـ باد، زوزه،

زمین و آسمان با ما به کین است «

ـ » شب و کولاک ِ رعب انگیز و  وحشی،

شب و صحرای وحشتناک و سرما؛

بلای نیستی، سرمای پرسوز،

حکومت می کند بر دشت و بر ما. «

ـ » نه ما را گوشۀ گرم کنامی،

شکاف کوهساری، سرپناهی؛ «

ـ » نه حتی جنگلی کوچک، که بتوان

در آن آسود، بی تشویش، گاهی. «

ـ » دو دشمن در کمین ماست؛ دایم

دو دشمن می دهد ما را شکنجه

برون، سرما؛ درون، این آتش جوع

که بر ارکان ما افکنده پنجه. «

ـ » و … اینک … سومین دشمن … که ناگاه

برون جست از کمین و حمله ور گشت.

سلاح آتشین … بی رحم … بی رحم

… نه پای رفتن و نی جای برگشت … «

ـ » بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز

که این خون، خون ما بی خانمان هاست.

که این خون، خون گرگان گرسنه ست

که این خون، خون فرزندان صحراست «

ـ » درین سرما، گرسنه، زخم خورده،

دویم آسیمه سر بر برف، چون باد.

و لیکن عزت آزادگی را

نگهبانیم، آزادیم، آزاد. «

فوریه 11, 2010

بیست و دوم بهمن هشتاد و هشت، فضای تهران بشدت امنیتی است

نوشته شده در گاه نویس, تحلیلی در 2:51 ب.ظ. توسط shabaviz

امروز خیابان آزادی تهران بیش از اینکه از عوام طرفدار حکومت لبریز باشد، مملو از لباس شخصی هایی است که در مدخل تمامی خیابان های اصلی، فرعی و کوچه های مهمی که به این خیابان منتهی می گردند، ایستاده اند. آنها که وظایف شان مهم تر است، از ترس شناسایی کلاه کاسکت بر سر گذاشته اند. هر چه به ساعت نه نزدیک می شویم بر تعداد مزدوران افزوده می گردد، در حاشیه خیابان آزادی، ماموران نیروی انتظامی به صف ایستاده اند ظاهرا تنها این پلیس تهران بزرگ است که مسئولیت امنیت مراسم را بعهده دارد، اما در لابلای جمعیت اندکی که شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل سر می دهند، و در جای جای خیابان، خوب که دقت کنی، انبوه مامورانی را می بینی که چشم از سبزها بر نمی دارند.

یکی از این موتورسوارها چشم از من و همراهم برنمی دارد، با حرکت ما تمام بدنش صد و هشتاد درجه می چرخد، هرچند با ظاهری کاملا معمولی و سراپا سیاه به خیابان آمده ایم و من حتی عینک آفتابی ام را نیز بر چشم نزده ام، اما خودمان هم می دانیم در بین این مردمان، با این کتانی سیاه مارک دار، بیگانه هستیم و بعبارت امروزی تر، تابلو!

در ابتدای خیابان آزادی بدنبال سبزهایی شبیه خود هستیم، کاملا حضورشان مشهود است اما فضایی چنین امنیتی امکان ابراز وجودی را به هیچ کس نمی دهد، نمی دانیم باید چه کاری انجام دهیم، پس تنها با اندکی از آنان همگام می شویم تا حداقل تعدادمان بیشتر گردد در بین مان خانم جوانی است که روی مقنعه، شال سبز زیبایی گذاشته است، در برابر شجاعت اش، احساس شرمندگی می کنم.

به خیابان بهبودی رسیده ایم در دست بسیاری از این فدائیانِ کیک و ساندیس رهبری، بطری های لیموناد خانواده دیده می شود، در مقابل در پارکینگ شرکت زمزم، جمعیت انبوهی در حال دریافت غنیمت جنگی هستند، پسری بیست، بیست و یکساله فاتحانه از دریافت هشت نوشابه می گوید! چند جوان کم سن و سال هر یک به تنهایی در حال سرکشیدن یکی از این بطری های لیموناد هستند! افسوس می خورم که نمی توانم تصویری از حرکت محیرالعقول شان بگیرم، گوشی ام را بدون سیم کارت و در وضعیت آف لاین قرار داده ام که در صورت نیاز تصویری تهیه کنم، اما این چشمان نابکار بدنبال فرصتی اند تا دست از پا خطا نمایی و غافلگیرت سازند.

به همراهم می گویم در حاشیه سمت چپ خیابان حرکت کنیم نه در وسط آن تا بنظر آید که جزیی از این ملت گرسنه کیک و نوشابه هستیم، دلم نمی خواهد به هیچ کدامشان نزدیک شوم. در لاین بی آر تی، نمایش مضحکی را برپا کرده اند چند نفر سیاهپوش که صورت هایشان را نیز با پارچه سیاه کاملا پوشانده اند و هدبند زرد رنگی نیز به پیشانی بسته اند در حال انجام حرکات مسخره هستند هرچه نگاه می کنم نمی فهمم منظورشان از این کار چیست؟!

به نزدیکی های دانشگاه شریف می رسیم، تاسف می خورم هنوز نتوانسته ایم تجمع کوچکی فراهم آوریم چه رسد به اینکه هم صدا شویم، هم رنگانمان نیز نمی دانند چه باید کرد! تنها به حرکت ادامه می دهند در گوش بعضی ها زمزمه می کنم «یا حسین، میرحسین»، اما واهمه دارم از رسا ساختنش که می دانم در این کارزار، شجاعت نیست که حماقتی است بس عظیم.

هرچه پیشتر می رویم، بیشتر افکاری که در طول این چند هفته درگیرشان بودم، مجدد در ذهنم شکل می گیرند و به این نتیجه می رسم که متاسفانه حق با من بود! در هفته گذشته بارها سعی کردم آنچه ذهنم را بشدت مشغول داشته را با دوستانم در میان گذارم با برخی که در تماس بودم، شریک شان ساختم در دغدغه هایم. مطلبی در این باب ننگاشتم تا در دل دوستانم، یاس و ناامیدی نکارم، سکوت کردم تا خود در مراسم حضور یابم و با چشمانم واقعیت را ببینم، سپس تحلیل کنم. من اساسا با شرکت در این مراسم مخالف بودم، چند روز پیش به دوستی در هلند می گفتم که به گمان من حضور سبزها در راهپیمائی بیست و دوم بهمن، موجب می گردد تا همان سوء استفاده ای که کودتاچیان در بیست و دوم خرداد ماه از حضور میلیونی مان بعمل آورند، ریاکارانه تکرار نمایند. من بارها در چنین روزی بنا به دلایلی از نزدیک شاهد برگزاری این مراسم بودم، می دانستم نبایستی این روز را با نماز جمعه بیست و ششم تیر و یا تجمع روز قدس مقایسه کرد، چرا که نماز جمعه همواره شرکت کنندگان سنتی خود را به همراه دارد که تعدادشان شاید خیلی زیاد نباشد اما بیست و دو بهمن روز دیگری است، متعصبین هوادار حاکمیت با ذهنی خالی از فشارهای اقتصادی، اجتماعی و سیاسی روز با علاقه وافر در خیابان آزادی حضور می یابند حتی آنانی که در میتینگ های دولتی حضور ندارند، خود را به میدان آزادی می رسانند. باور من این بود چنانچه جنبش سبز بدون تفکر و استراتژی معقول و آگاهانه بخواهد در این روز پا به خیابان نهد، اشتباهی است استراتژیک و غیرقابل بخشش! به این دلیل که براحتی در میانه هواداران متعصب و نیروهای سرکوبگر، حتما منگنه خواهیم شد، چیزی که امروز اتفاق افتاد. و براحتی بی شماری مان را مزورانه، به نفع و به نام پلید خویش مصادره خواهند نمود؛ و در برابر دوربین های خبرگزاری های خارجی که تنها اجازه حضور در میدان آزادی را داشتند، با بیشرمی اعلام خواهند نمود، دیدید این یک اختلاف خانوادگی و مشکلی داخلی بود و ما با هر رنگ و هر ایدئولوژِی در یک هدف که مبارزه با استکبار جهانی است و بقای نظام مقدس مان، اشتراک نظر داریم!!!

در بازگشت با تعجب می بینیم که بر تعداد ماموران لباس شخصی به صورت غیرقابل باوری افزوده شده است دائم در حال تماس با تلفن همراه هستند. آنچه بیش از پیش متمایزشان می سازد از مردم عادی، نکبت و کثیفی و شلختگی است که در ظاهر پلیدشان هویداست. این تعداد بی شمار نشان دارد از وحشت بیش از حد حکومتی که به زور سرپا مانده است.

دوست ندارم که بیش از پیش به این حقارت ادامه دهم و جزیی از شمارگان این جمعیت باشم، به نزدیکی های دانشگاه شریف که می رسیم، از خودی های سبز کاسته می گردد، تصمیم می گیریم برگردیم، در بازگشت از روی پرچم آمریکا و اسرائیل و تصویر پرزیدنت اباما که بر روی زمین منقوش ساخته اند با زیرکی می پریم تا حداقل ما همراه نشویم با افکار حماقت بار حکومت یان، کمی جلوتر چشمانم میخکوب جوانی می گردد که به تنهایی با لبخندی بر لب، دست را به نشانه پیروزی برافراشته است، این بهترین صحنه این روز نامبارک بود!

پی نوشت:

1-     در خبرها آمده که مزدوران حکومتی به آقایان خاتمی و کروبی حمله نموده و عبا و عمامه آقای کروبی را پاره کرده و شیشه خودروی ایشان را شکسته اند، همچنین فرزند آقای کروبی و برادر آقای خاتمی و همسرشان دستگیر شده اند.

2-     برخی از شبکه های خبری اینترنتی، امروز فراخوانی دادند مبنی بر تجمع در برابر ساختمان صدا و سیما و زندان اوین، راس ساعت پنج بعد از ظهر، اما به آنجا که می رسیم هیچ خبری نیست تنها در مقابل ورودی اصلی پارک ملت دژِی انسانی از لباس شخصی ها ایستاده اند!

3-     ویدئوی تکان دهنده ای دیدم از حمله وحشیانه گارد ضد شورش به مرد جوانی که در هوای بسیار سرد امروز تهران، او را به حالت نیمه عریان، مقابل چشمان حیرت زده مردم، در حالی که لباس هایش را محکم در دست نگاه داشته بود، مورد ضرب و شتم قرار می دهند. سی ان ان علاوه بر پخش این تصاویر، به انعکاس خبر پرس تی وی در مورد حمله سپاه سرکوبگر به آقای موسوی و کروبی پرداخت، نکته مهم، پخش تصاویر چهره های معترضین بصورتی بسیار واضح از این شبکه بود.

4-     وبلاگ دوست بسیار عزیزم، کرگدن تنها، را نیز مجدد سیاه اندیشان حکومتی، فیلتر نموده اند، با شناختی که از او دارم، می دانم که اهل ایستادن و متوقف شدن نیست، و دیگر بار در جایی نوین خواهد نگاشت.

5- امشب نیز چون شب های قبل در این حوالی نوای الله اکبر مترنم گردید ولی امشب پرشورتر از همیشه که همراه بغض بود و درد، با حضور موثر و غریو فریادهای مان که هرگز از تکنوایی نهراسیده ایم، همه را واداشتیم تا فریاد فرو خورده امروزشان را رسا نمایند.

صفحهٔ پیشین · صفحهٔ پسین

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.