فوریه 12, 2010

سگ های ولایت مدار و سبزهای سربدار

نوشته شده در اندیشه فرهیخته گان در 10:23 ب.ظ. توسط shabaviz

سگها و گرگها، از بهترین های اخوان ثالث

(1)

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابری ساکت و خاکستری رنگ

زمین را بارش ِ مثقال، مثقال

فرستد پوشش ِ فرسنگ، فرسنگ

سرود کلبۀ بی روزن ِ شب

سرود برف و باران است امشب

ولی از زوزه های باد پیداست

که شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده های برفها، باد،

روان بر بالهای باد، باران؛

درون کلبۀ بی روزن شب،

شب توفانی ِ سرد زمستان.

آواز سگها :

ـ » زمین سرد است و برف آلوده و تر،

هوا تاریک و توفان، خشمناک است؛

کشد ـ مانند گرگان ـ باد، زوزه،

ولی ما نیک بختان را چه باک است؟ «

ـ » کنار مطبخ ارباب، آنجا،

بر آن خاک اره های نرم خفتن،

چه لذت بخش و مطبوع است؛ و آنگاه

عزیزم گفتن و جانم شنفتن «

ـ » وز آن ته مانده های سفره خوردن، «

ـ » وگر آن هم نباشد، استخوانی. «

ـ » چه عمر راحتی، دنیای خوبی،

چه ارباب عزیز و مهربانی! «

ـ » ولی شلاق! … این دیگر بلایی است … «

ـ » بلی، اما تحمل کرد باید؛

درست است اینکه الحق دردناک ست،

ولی ارباب آخر رحمش آید،

گذارد، چون فروکش کرد خشمش،

که سر بر کفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخم هامان را و ما این ـ

محبت را غنیمت می شماریم … «

(2)

خروشد باد و بارد همچنان برف

ز سقف کلبۀ بی روزن شب،

شب توفانی سرد زمستان،

زمستان سیاه ِ مرگ مرکب

آواز گرگها :

ـ » زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و توفان، خشمگین است

کشد ـ مانند سگها ـ باد، زوزه،

زمین و آسمان با ما به کین است «

ـ » شب و کولاک ِ رعب انگیز و  وحشی،

شب و صحرای وحشتناک و سرما؛

بلای نیستی، سرمای پرسوز،

حکومت می کند بر دشت و بر ما. «

ـ » نه ما را گوشۀ گرم کنامی،

شکاف کوهساری، سرپناهی؛ «

ـ » نه حتی جنگلی کوچک، که بتوان

در آن آسود، بی تشویش، گاهی. «

ـ » دو دشمن در کمین ماست؛ دایم

دو دشمن می دهد ما را شکنجه

برون، سرما؛ درون، این آتش جوع

که بر ارکان ما افکنده پنجه. «

ـ » و … اینک … سومین دشمن … که ناگاه

برون جست از کمین و حمله ور گشت.

سلاح آتشین … بی رحم … بی رحم

… نه پای رفتن و نی جای برگشت … «

ـ » بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز

که این خون، خون ما بی خانمان هاست.

که این خون، خون گرگان گرسنه ست

که این خون، خون فرزندان صحراست «

ـ » درین سرما، گرسنه، زخم خورده،

دویم آسیمه سر بر برف، چون باد.

و لیکن عزت آزادگی را

نگهبانیم، آزادیم، آزاد. «

فوریه 2, 2010

در گیر و دار یک ذهن درگیر

نوشته شده در اندیشه فرهیخته گان, دل نوشت در 2:19 ب.ظ. توسط shabaviz

مدتهاست که به این قضیه می اندیشم، از همان روز عاشورا که در زیر بارش سنگهای نفرت سپاهیان حکومتی، پیشتاز بودم و زمین را می کاویدم برای یافتن مهمات و تحویل شان می دادم به یکی از جوان هایی که نشانه گیری اش حرف نداشت؛ دقیقا در همان لحظات نیز می اندیشیدم که اکنون در صحنه نبردی رو در رو قرار گرفته ایم، اما فردا، روز دیگری است همراه با فراموشی و بی خبری و بازگشت به روزمرگی های زندگی پردغدغه ماشینی. نه دیگر خبری است از تجمع و نه این همه گاز اشک آور، هر سبز و زردی، مجدد زیر چتر وسیع زندگی، با هم همگام خواهند گشت! تا چه زمان، مجدد تقویم بایستد بر تارک مناسبتی که قابلیت سبز گشتن را دارد و دیگر بار، رسا شود فریاد سبز اعتراضی جنبش امیدوارمان.

چند روز دیگر نیز بهارمان که مدتها منتظرش بودیم از راه خواهد رسید، بیست و دوم بهمن ماه. چون سی و یک سال پیش که خیابان ها را مهیای پیروزی ساختند، ما نیز خود و شهرمان را آماده می نماییم؛ ما امروز از هر وسیله ای برای دعوت به حضور در همایشی سبز، بهره می بریم، شبانگاه پروردگار را به اسماء بزرگی و عظمتش، فریاد می زنیم، برای استبداد، مرگ و نیستی می طلبیم، دیوارهای تیره و غمگین شهر را به چابکی، زیر ردی از شعور سبز، زنده می گردانیم و روز را پای این صفحات بی انتها، می گردیم و جستجو می کنیم و تند و صریح می نگاریم و تحلیل می نماییم و از شوق پیروزی، خستگی چشمان گود افتاده و شانه های دردناک مان را به فراموشی می سپاریم، تنها به این امید که در آن پنج شنبه موعود، سبزی بی نظیرمان، بهاری دلپذیرتر و سریعتر از طبیعت را به ایران مان هدیه دهد که شایسته بهترین هاست.

با همه اینها اما ذهن من هنوز درگیر این نکته است، بسیار خوب، پس از آن روز تاریخی چه باید کرد؟ باز باید نشست و صبوری کرد بر گردش ایام تا باز عقربه های شیطان و پرجنبش و جوش هستی برسند به جشن سپردن فِترَت و زردی روح و ستادن طراوت و نشاط هشیاری و سرخی بیداری از شراره هایی که نشان درست بودن و ماندن هستند، تا پس از آن فَروَهَرانِ جاویدمان، در آسودگی بیارامند و سالی مالامال از حرارت و گرمی عشق را ارمغان مان دهند.

دائم می اندیشم به این دویدن های بی باکانه و چند صباحی ایستادن های متفکرانه و دوباره جان گرفتن ها و زنده گردیدن های خردمندانه، و به این که چرا با معیاری دقیق تحلیل نمی کنیم صحت حرکت و سلامت مسیر و بلندای پرش هر مرحله از جنبش مان را؟ چرا محاسبه نمی نماییم چقدر در هر مرحله از مبارزه، پیشرفت و فراز داشته و به نتیجه دلخواه رسیده ایم و به چه میزان نیز شکست هاو حظیظ ها، محروم مان ساخته از دستیابی به اوج خواسته ها و مطالبت به حق مان؟ چرا ترسیم نمی نماییم فازهای پروژه ای این چنین طویل و طولانی و طاقت فرسا را بر روی پلانی قابل رویت برای همگی اهالی این جنبش تا همگان به نیکی اشراف یابند بر بلندای خواسته هایمان، گستردگی و عظمت لشگرمان، میزان توان مصروف شده مان و نیز نیروهای جوان و بی بازگشت مان که بیرحمانه، به دام ضحاک زمانه گرفتار گشتند و اکنون او پروایی ندارد از بر دار، رقصان ساختن های جان های آزاد. چرا تعداد گام ها، اندازه شان و مهم تر قدرت شان را نمی سنجیم؟ چرا?…سر پرشور داشتن و دل امیدوار بر تداوم راه و اندیشه فراخ در وصال آزادی، یقین از ضرورت هاست، اما کامیابی را کفایت نخواهند کرد!

با خود درگیرم، درگیر سوالات بی پاسخی که خسته ام می سازند و بیش از پیش دلتنگ. در لحظات دلتنگی، روح را می سپارم به طراوت نغز گفته های فرهیختگان این خاک، و سروده اخیر استاد عبدالجبار کاکائی که ایشان در وصف درگیری های شان، نگاشته اند چون همیشه دلپذیر و بی بدیل؛ که ترنم ترانه روح من است.

بمون ولی به خاطر غرور خسته ام برو

برو ولی به خاطر دل شکسته ام بمون

به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا

شکسته ام ولی برو، بریده ام ولی بیا

چه گیج حرف می زنم، چه ساده درد می کشم

اسیر قهر و آشتی میون آب و آتشم

چه عاشقانه زیستم چه بی صدا گریستم

چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم

تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم

چه دیر عاشقت شدم چه دیرتر شناختم

تو با منی و بی توام ببین چه گریه آوره

سکوت کن سکوت کن سکوت حرف آخره

ببین چه سرد و بی صدا ببین چه صاف و ساده ام

گلی که دوست داشتم به دست باد داده ام

بمون که بی تو زندگی تقاص اشتباهمه

عذاب دوست داشتن تلافی گناهمه

ژانویه 27, 2010

سپید گفته های مسعود بهنود در مورد سخنان آقای کروبی

نوشته شده در اندیشه فرهیخته گان در 8:17 ب.ظ. توسط shabaviz

شما پیروزید، عربده شان از ترس است!

ما عاشقان فوتبال بودیم فرقی نداشت که هوشنگ ابتهاج شاعر بزرگ بود یا داود رشیدی هنرمند نامدار، وقتی هم می رفتیم امجدیه، سی چهل نفر بودیم و زنده یاد محمد بوقی شعارها را می آورد و به تصویب می رساند و جایمان هم مشخص بود سمت چپ جایگاه. اما دوستان نزدیکی داشتیم که از این عشق ما به ضربه های سر همایون بهزادی و پاهای طلائی شیری و بازی به هم ریزی حسین کلانی هیچ نمی دانستند، از قدرت پای قلیچ خبر نداشتند. از شادی ما شاد می شدند اما دل به آن نمی دادند و مشغول کار خود بودند.

مهندس فیروز اسفندیاری آرشیتکت سرشناس از جمله اینان بود که از راز دلبستگی ما به فوتبال سر نمی آورد اما ناگزیر بود فریادهای ما را بشنود و داد و قال های ما را تحمل کند. تا سرانجام او هم به جمع پیوست و به جمع تماشاگران مسابقات (البته از طریق تلویزیون) اضافه شد. منتها وقت تماشای بازی یک سوال همیشگی وجود داشت و هرگز پاسخی برای آن یافته نشد. هر وقت که یک بازیکن توپی به عقب می فرستاد، برای دفاع خودی و یا حتی دروازه بان خودی، مهندس فریاد می زد این چرا حواسش نیست باید توپ را به طرف دیگر شوت کند… ما لب می گزیدیم و گاهگاه توضیح می دادیم که هم مربی می داند و هم بازیکن که دروازه کدام طرف است اما… مهندس فریاد می زد اما ندارد توپ را باید بیندازد به طرف دروازه حریف…

این هفته حرص می خوردیم و باز هفته بعد همین بساط بود. ما بالاخره هم نتوانستیم به مهندس برسانیم که گاهی تیم باید توپ را به عقب بفرستد، گاهی در عرض زمین بازی را وسعت دهد، همیشه به سمت هدف رفتن عاقلانه و میسر نیست.

چند سالی است خبر ندارم آیا مهندس اسفندیاری بالاخره موافقت کرده است با خط میانی تیم که گاهی توپ را به دفاع  برسانند و گاهی بدهند به دروازه بان خودی یا هنوز فکر می کند الا و لله باید توپ، رو به دروازه حریف شوت شود.

و این حکایت دوستان ماست که دیروز با انتشار خبر گفته های کروبی درباره دولت احمدی نژاد و مسئولیت هایش برآشفته شدند که ای فغان، ناموس جنبش سبز از دست رفت.

برخی همان ها بودند که با بیانیه هفدهم مهندس موسوی (و تحلیل اولیه محسن رضائی) هم به همین فغان افتاده بودند. انگار تیم فوتبال جنبش سبز تعهد داده که هیچ گاه هیچ تدبیری به کار نیاورد، هیچ نقشه ای نداشته باشد.

سیاست دنیای پیچیده ای است، پیچیده تر از فوتبال و پیچیده تر از هر علم دیگری، از همین رو برخی ام العلومش گفته اند. در این دنیای پیچیده و پر از خدعه و توطئه نمی توان با دلی آسان گیر و بدون نقشه و هدف، بی استراتژی و تاکتیک حرکت کرد. در این دنیا برای همفکران چاره ای نیست جز آنکه به مربی و اجزائی از مدیریت اعتماد کنند. این نظم بازی است. می باید از تماشاگران ثابت قدم تیم های بزرگی مانند منچستر یونایتد یا پرسپولیس بیاموزیم که گاه از غصه دق می کنند اما حاضر نیستند بد مربی تیم شان و بد تیم شان گفته شود. البته لحظاتی هم هست که هواداران از مربی برمی گردند و در همه جای دنیا معمول چنین است که اول شعار می دهند، بعد یک پلاکاردی بلند می کنند. آن گاه مربی باید توضیح بدهد. البته همه این ها منوط به پیروزی است.

همصدا شدن با کیهان که با شادمانی خبر داده «کوچه بن بست بود، دنده عقب گرفتند»  شایسته سبزها نیست. این ها تظاهرات کسانی است که بازی را به شما باخته اند. دستاوردهای تان را به این آسانی نفروشید. و حالا که چنین شد بگذارید یک لمحه ای برایتان از خرمی بهار بگویم.

با همه گروگان ها که در زندان دارید. با داغی که از کشته شدن ندا و سهراب و محسن و بچه ها در دل هاست، با همه ظاهر خشن و پیروزمند که می گیرند، با صد و چهل سال حبسی که روی کاغذ به گروه اهل صلاح و قلم دادند، عدالت را به سخره گرفتند، با آن که بسیاری از سران و پشتوانه ها را از خود رنجاندند؛ با وجود آن دلهره که در دلمان افتاد که مبادا شما سبزها را هم مانند خود به خشونت کشانده باشند اما در مقابل پایداری نماینده ها و منتخبان تان کم آورند، به هزار روایت شکست خورده اند. شکست خورده اند چون نگاه کنید هیچ لبخندی به رویشان زده نمی شود. شکست خورده اند چون شب ها راحت نمی خوابند. به میهمانی نمی روند، با وحشت همخانه شده اند، به جشنواره غمزده فجر نگاه کنید که هرگز چنین وضعیتی نداشته، نگاه کنید که دستگاه پوپولیستی که مغرور به حضور میلیونی مردم در سفرهای استانی بود جرات خارج شدن از مجموعه پاستور را ندارد. آن از هنر، از اقتصاد، از روابط شان با روحانیت یک نوری همدانی دارند، نگاه کنید به وضعیت ورزش و فرار ورزشکاران. توجه کنید که در خانواده سران حتی سران جناح راست چه می گذرد. افتخارشان این بود که دنیا از ما همکاری خواسته اما امروز به جائی جز گویان و سرزمین های دیکتاتور زده، گذرشان نیست. حتی خودشان هم به بلوف هایشان باور ندارند، پای صحبت عقلایشان بنشینید، می خندند. همان رحیم مشائی که چون استخوانی در گلوی دستگاه احمدی نژاد مانده تنها کسی است که رسم مردمداری می داند و با چه بذل و بخشش و کوششی توانسته دو یا سه هنرمند را ملاقات کند یا به پاستور بکشاند. به ماتم سرای فرهنگستان ها نگاه کنید، به حرف های ضد و نقیض و درهم شان. طنز را از همین رو تعطیل کرده اند. باری تنها و تنها سرمایه اش همان است که آقای کروبی گفت (حکم تنفیذ رهبر).

گوش کنید به متلکهای نهان در گفته های صفار هرندی و غلامحسین الهام. بشنوید اشارات صف کسانی که توسط احمدی نژاد با نهایت بی احترامی رانده شدند (لاریجانی، دانش جعفری، فرهاد رهبر، پورمحمدی، اژه ای، حتی دکتر لنکرانی) و عنایت داشته باشید که اینها به عدد بیش از اینها هستند و بی شمارند اما یا به احترام رهبر و یا از بغض اصلاح طلبان خود را هوادار دولت نشان می دهند. در نهان اگر مهندس موسوی و مهدی کروبی از صحنه کنار بروند و یا فرضا وضعیت موجود را پذیرفته بگیرند، این دولت کیست که نداند سه ماه ماندنی نیست.

در چنین شرایطی اگر کسی مانند مهدی کروبی توپ را به دفاع خودی داد تا آرایش تیم را مطابق شرایط روز کند تعجبی نباید داشت. نمی دانم چرا برخی برای تحلیل و برای نقد و برای خشم گرفتن و راندن این همه عجله دارند. اینک این صدای از قلعه شادمانان است. روزی که روزش شد نام تک تک عزیزان جوان را که جان در این راه دادند، بزرگ می داریم. ما وفاداریم. مقتدای مان دکتر مصدق وقتی سرطان تنشان را گرفته بود و دربار مرحمت کرد و اجازه خروج از کشور داد، وقتی دکتر غلامحسین خان، پسرش بر بالین او رفت و مژده داد که بیمارستانی در سوئیس رزرو شده «نزدیک همان آسایشگاه که دخترتان خدیجه در سکوت سال هاست چشم انتظارتان است» این را هم گفت که مصدق را به رفتن و معالجه و خلاص شدن از درد سرطان تشویق کرده باشد، اما فریاد پدر شنید که گفت «مگر غلام ساواکی شده ای، من می خواهم همین جا کنار شهیدان سی تیر دفن شوم. اینها آرزو دارند من خارج باشم و خارج بمیرم. این آرزو را به دلشان می گذارم آن گذرنامه را پاره کن.»

روزی نه دیر و نه دور، گذرنامه های مان را پاره خواهیم کرد. نشان خواهیم داد که خشونت را از آنان نگرفتیم اما مهربانی را به آنان آموختیم. شرمسارشان خواهیم کرد و لذت انصاف و بخشایش را به آنها خواهیم چشاند. آن روز داغ خشم و کین را بر دلشان خواهیم گذاشت. بدخواهان را هم مطابق حقوق انسانی و به رای قاضی نه به رای کور خیابانی کیفر خواهیم داد. عشق خواهیم فروخت سر هر کوچه، گلدانی خواهیم کاشت. یاوه گویان و قلم به مزدان را شرمسار آدمی خود خواهیم کرد. گوش کنید به صدای بانوی سبز. صدای آسمانی عدل و آزای را بشنوید.

سه شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۸

مسعود بهنود

ژانویه 17, 2010

بوی مهره سوخته می آید

نوشته شده در گاه نویس, اندیشه فرهیخته گان, تحلیلی در 12:29 ق.ظ. توسط shabaviz

اهل دیدن تصاویر دست پختی حاج عزت اله خان نیستیم، که اگر نیز بنشینیم پایش تنها به جهت رویت نودی است متفاوت با هنرمندی همان یکه تاز عرصه اخلاق ورزشی، جناب مفاخرالمجریان عادل خان فردوسی پور، نیا برخاسته از دیار رفسنجان، یا لیگ های فوتبال ناب اروپایی. همین است که جا مانده ایم از غافله بی بدیل مناظرات بدیعی که این روزها، نَقل محفل وبلاگ نویسان ِ شیرین شکر گشته. از آشپزخانه همایونی بعید است چنین طعام شامه نوازی طبخ نماید جهت خلق ایستاده در برابر آتش و گلوله. این آخری که نوبری است و هنوز بحثش دهان ها و زبان ها را می سوزاند شدید!

تندروی های آقای اطاعتی اعتماد ملی در برابر زاکانی اطاعت اعتماد رهبر! واعجبا!!! اگر سه ماه دیگر بود می گفتیم دروغ آوریل ِ این بدمصب غربیهاست که انگار چنین نیست، ندیده ایم تزویر نوین فریبکاران را، اما می دانیم که قرار است در این طباخی، کلۀ کله ِکوچکی طبخ شود باب میل خلق اله. یقین که میهمان حاج عزت نمی تواند از خط قرمزها بگذرد و زبان تند و تیزش را برساند به عرش همایونی مخدوش تجمعات سبز، پس به کمترین ها نیز بایست قانع بود به همان کمینه ای که مهندس محبوب مان در هفدهمین گفتمانش، اشارت فرموده بود؛ چه بود؟ یادتان که هست؟ سخت ناقلا گشته ایم در این دنیای مسندنشینان رند و طرار!

می گویند حاج عزت به دستور جناب والا، بزمی فراهم نموده و گلادیاتورهای طرفین دعوا را به کلوزیومش فراخوانده و به سبک کلودیوس کبیر، به جان هم می فکندشان مزورانه. می اندیشیم به پس ِ پرده های ضخیم قدرت که هر از گاهی تکانی می دهند موذیانه این حاج عزت بیچاره را، شگرف؛ می دانیم که این حاجی پیشانی سوخته از عبادت را اقتداری نیست تا به تنهایی بنشیند و تفکر نماید و ابتکار بخرج دهد و خلق بر سر کار گذارد و آخر سر نیز هر دو طرف را راضی گرداند از مکری چنین کارساز؟!؟

عقل ناقص ما که قدش آنقدر نمی رسد تا آن بالاها را دریابد، به همان کوتهی اش قانع است و خم می گردد و اندکی پرده ها را با سرانگشتان شرارت کودکانه اش کناری می زند و به آن پشت های دلربا، حریصانه چشم می دوزد، حال دیگر نفسش بند می آید چرا که می بیند آقایی بلند قامت و ستبر و قوی هیکل و درشت چشم و سیاه موی، شبیه همان آقا وحید معروف بیت، دست محمود بی خبر از قیل و قال دنیا را گرفته و به سویی می کشاند، به گمان مان همان جایگاه همیشگی اش است، می بردش تا استراحت نماید در مَوال همایونی، اما چشمان بی فروغ مان را که کمی می فشریم بر هم و عدسی هایش را کمی این ور و آن ور می کنیم، می بینیم ای دل غافل، روی آن در که محمود دردانه را می برند، نبشته اند با خطی قرمز » رو به فردا » !

ژانویه 9, 2010

ژن های جهش یافته از خس و خاشاک تا گوساله و بزغاله

نوشته شده در گاه نویس, اندیشه فرهیخته گان در 9:43 ق.ظ. توسط shabaviz

هرچند مدتی از آن سخیف گفته ها در جمع حقیر و اندک حامیان ولایت و هتاکی کوته بینی بنام سید احمد علم الهدی می گذرد، اما پاسخ نیکوی سیمین بانو بهبهانی به رئیس دولت تقلب که قبلا درفشانی نموده و در جمعی چنین گفته بود: » اینها شیطان پرستان مدرن اند، برخی قیافه روشنفکری می گیرند، به اندازه یک بزغاله هم از دنیا فهم و شعور ندارند «؛ بار دیگر چون شهدی گوارا، کام تلخ مان از بی حرمتی های دون پایگان را، شیرین ساخت.

شنیدم باز هم گوهر فشاندی

که روشنفکر را بزغاله خواندی

ولی ایشان ز خویشانت نبودند

در این خط جمله را بیجا نشاندی

سخن گفتی ز عدل و داد و آنرا

به نان و آب مجانی کشاندی

از این نَقلت که همچون نُقل تر بود

هیاهو شد، عجب توتی تکاندی

سخن هایت ز حکمت دفتری بود

چه کفترها از این دفتر پراندی

ولیکن پول نفت و سفره خلق

ز یادت رفت و زان پس لال ماندی

سخن از آسمان و ریسمان بود

دریغا حرفی از جنگل نراندی

چو از بزغاله کردی یاد، ای کاش

سلامی هم به میمون می رساندی!

دسامبر 17, 2009

پاسداری شده: حج ناتمام

نوشته شده در اندیشه فرهیخته گان در 8:16 ب.ظ. توسط shabaviz

این نوشته با گذرواژه پاسداری می‌شود. برای نمایش گذرواژهٔ خود را بنویسید:

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.