مارس 30, 2010

نوروز، نکوداشت لحظه آفرینش هستی

نوشته شده در فرهنگی tagged , , در 11:13 ق.ظ. توسط shabaviz

جالب است این روزها آقای نازنین مان و رئیس دولت انتصابی مورد علاقه شان، ژست فرهیختگی گرفته و زبان به مدح  نوروز ،سنت دیرینه، این کهن دیار گشوده اند. گویی قصد دارند تلاش سایر فارسی زبانان دنیا و ترکیه، در ثبت جهانی نوروز را به نام خود مصادره نمایند. اعلام تصمیم جدیدشان مبنی بر برپائی جشن نوروز، هر سال در یکی از کشورهای فارسی زبان؛ مرا می برد به روزهای کودکی ام.

هفته آخر اسفند ماه سال پنجاه و هفت بود. همه در رخوت ماه عسل انقلاب بسر می بردند که دولت مهندس بازرگان، با اعلام سه روز تعطیل رسمی ، برای تمامی ادارات دولتی و مراکز آموزشی در ایام نوروز!!!؛ همه خواب زدگان را شوکه کرد. ولوله ای در کشور برپا گشت، اولین راهپیمایی اعتراضی در مخالفت با تصمیم عجولانه دولت در تهران برگزار گردید. مردم، نوروز را سنت دیرینه آریائیان، فارغ از نگاه تحجرآمیز مذهبیون انقلابی می دانستند و در مقابل رهبران انقلاب، نوروز را واپس گرا و کوته نظرانه سمبلی برخاسته از طاغوتی دو هزار پانصد ساله معرفی می کردند.

هرگز دختر جوان دبیرستانی، که در راهپیمایی شرکت کرده بود را فراموش نمی کنم. او با شجاعت به خبرنگار سیمای ملی گفت، دولت حق نداشته تغییرِِِ و تحریفی در ماندگارترین میراث این خاک ایجاد نماید؛ سپس با صدایی بسیار رسا ادامه داد، حرفهایم را سانسور نکنید، انقلاب کرده ایم که بتوانیم آزاد، حرف مان را بزنیم …!!!

واهمه مردم از این بود که اگر نظر مذهبیون را بپذیرند در سال های بعد باید منتظر حذف نوروز از تقویم شمسی باشند. پس کوتاه نیامدند. فشارها و اعتراضات مردم، شوکی متقابل را به حکومت وارد آورد که گمان داشت ملت انقلابی چشم و گوش بسته همه فرامینش را بدیده منت، اطاعت خواهد کرد. کشمکشی چند روزه سرانجامش عقب نشینی اندک حکومت و دولت مهندس بازرگان، بود. دولت تعطیلات رسمی را از سه روز به هفت روز افزایش داد با اعلام تعطیل رسمی روز سیزدهم فروردین ماه. و برای من چیزی دردناک تر از این نبود که روز هشتم فروردین، سر کلاس درس حاضر شوم.

مارس 29, 2010

هفت سین سبز ِ 89

نوشته شده در وب شات tagged , در 7:17 ق.ظ. توسط shabaviz

همواره از محبوس ساختن موجودی که نماد جنبش، حرکت و زندگی است، در ظرف تنگ و کوچکی که وسعتش به اندازه همه خودخواهی های بی انتهای مان است؛ متنفر بودم. سفره هفت سین امسال را با همه دلتنگی هایم گستردم، اما حضور ماهی قرمز را از آن دریغ داشتم و در ظرف مخصوصش، شمعی را در آب، روشن و رها ساختم. وقتی به اندازه کافی عزیزان مان در فراموشی سلول های تنگ و تاریک محبوس اند، بیرحمی مضاعفی خواهد بود تا موجود کوچک و ظریف و حساس دیگری را شادمانه به بند کشیم.

ندا، برای همه مان سمبل ایستادگی در برابر سرکوب سکوتی است که تنها خواسته اش بازگرداندن حق ناحق گشته مان بود. پس حضورش را در جمع شمارگان هفتی که امسال مزین به سبزی مضاعف گشته، الزامی دیدم.

مارس 28, 2010

من معتادم

نوشته شده در دل نوشت در 7:48 ق.ظ. توسط shabaviz

معتاد نوشتن شده ام. وقتی برای دومین بار در فاصله کمتر از سه ماه فیلتر شدم، دیگر قصد نوشتن و ادامه دادن نداشتم. احساس خستگی شدید توام با غمی عمیق تمام وجودم را دربر گرفته بود. قدرت تفکر و توان دوباره برخاستن را از خود سلب شده می دیدم. حوصله ای نیز برایم نمانده بود تا برخیزم و از نو دوباره بسازم. چقدر کوفتن و ویران نمودن سهل است و در مقابل، پی نهادن و ساختن، بس دشوار. که اگر اندک ناشکیبایی و  بی تفاوتی نیز همراه گردد با آن، دیگر بنایی نوین را طرح ریختن، عظیم و صعب می نماید. تابت که بی تاب گردد نیز پوچی بر اندیشه ات فائق می آید و تفکرت را هرز می برد.

اما همه خستگی ها و اندوهم نه با دل سپردن به فراغت، به افول نهادند و نه سکوت توانست خسته شان سازد و فراری. که خسته تر شدم از کلافگی حسی که بی امان چنگ می زند بر روانم و می خواهد تا اندیشه را با گفتن های دوباره، به نعشه گی تهییج نمایم. پس همانطور مخمور خستگی با اندوه از دست دادن خانه ای دوست داشتنی چون آوارگان خانه بدوش تن سپردم هرچند موقتی به اجاره نشینی در منزلی که دوست نمی دارم ظاهرش را با همه خویشاوندی و قرابتش به سرای قبلی ام. هر دو از فامیل وردپرس اند اما حس خوبی در این یکی ندارم، و چون بیم دارم هر لحظه و به همین زودی ها مجدد غوطه ور گردم در تباهی فیلترینگ برادران سایبری؛ حوصله بخرج ندادم در چیدمان و تنظیمات و حتی از قید پیوستن به فیدبرنر و ایجاد فیدهای دلیشز گذشتم تا اگر فردا روز از این خانه نیز رانده شدم، کمتر دل بسوزانم برای انرژی و وقتی که صرف آراستنش، نموده ام!

مارس 16, 2010

ویکتوریا، آرامش را به شهر بازگرداند

نوشته شده در گاه نویس در 10:50 ب.ظ. توسط shabaviz

چرا ویکتوریا، شخصیت تلویزیونی معروف این روزهای شبکه ماهواره ای فارسی وان، می تواند به انفجارهای مهیب و گوش خراش برآمده از جنگی خیابانی، در شب چهارشنبه سوری پایان دهد و نیمی از شهر را از صحنه نبردی تمام عیار به خانه بازگرداند، ولی حضور هالیوود در شبکه های پنج گانه کشور، توان خانه نشین ساختن مردم اعم از سبز و بی خبر از سبزی را ندارد؟!

وقتی از سادگی سوزاندن بته های نحیف و نازکی که به سرعت می سوختند و چهارشنبه سوری را به جشنی مفرح بدل می ساختند، هراسیدند و  منعش نمودند؛ وقتی پریدن های شادمانه از روی تلهای آتش که با آوای خوش «زردی من از تو، سرخی تو از من»، همراه می گشت را در محبس اندیشه های تحجرآلود، به بند کشیدند؛ می بایست منتظر چنین روزی می ماندند که مفهوم تاریخی و صلح آمیز جشن سوری به جشن نارنجک ها و بمب های دست ساز تغییر ماهیت دهد.

شناخت سلایق، علاقمندی ها و مهم تر خواسته های اقشار جامعه؛ و احترام به آنها، ابزاری است کارا برای حکومت بر دلهای مردم. نه تهدید، نه ارعاب، نه اعدام، نه به صف ایستادن های نیروهای سرکوبگر در هر کوی و برزن، نه یاوه گویی های بی پایه شرعی و اعتقادی؛ هرگز نخواهند توانست مسیر خواسته های ملتی را تغییر داده و به میل خود تعیین نمایند. اما یک سریال کلمبیایی عامه پسند می تواند بی هیچ اجباری، جوانانی را که ترکش بمب های شان، شیشه منزل مان را تخریب نمود!، به راحتی آرام نماید.

مارس 15, 2010

حکومت هیچ دیکتاتوری، مبنای شرعی ندارد

نوشته شده در دل نوشت در 7:18 ب.ظ. توسط shabaviz

اگر پهلوانی ندانی زبان / به تازی تو اروند را دجله خوان!       » فردوسی «

تبار آریایی مان که زاری و سوگواری را خصیصه اهریمن می دانست و شادمانی را می ستود، قرنها پیش پنج روز باقیمانده از دوازده ماه ِ سی روزه ِ از یکسالی را که روزهای هفته اش نامیده می گشت به هرمزد، وهومن (چو بهمن)، اردیبهشت، شهریور، سپندارمذ، خورداد و امرداد؛ به رسمی کهن، پاس می داشت و جشنواره ای از نور را برمی افروخت. مردمانی پاک طینت که شادی را تکریم می نمودند و آتش را فروغ ایزدی می دانستند؛ و پس از روفتن خانه ها از غباری یکساله، باورشان بر این بود تا پلیدی های برجای مانده بر روح را نیز باید از تن زدود و به آتش، این مظهر نور و روشنی، پاکی ِ هستی و طراوت زندگی؛ سپرد. و یقین داشتند ارواح پاک نیاکان شان، که جاوید می پنداشتند و فَروَهَر می نامیدند، به دیدارشان خواهند آمد و سلامت و نعمت و برکت را در سال نو برای شان آرزو نموده به ارمغان خواهند آورد.

رسمی دیرین که گرچه در هزار توی تاریخ، اندکی رنگ باخت و تغییر یافت و اعراب مهاجم  ِ معتقد به نحوست چهارشنبه را نیز به تعظیم واداشت و منجر گشت به جستن از فراز شراره هایی که به باور این قوم آریایی، تقدسش وامدار آفرینشش توسط اهورا مزداست، در پس رهسپاری قرنها هنوز استوار مانده است؛ خواه فلسفه وجودی اش برگرفته از تاریخ اصلاح شده زرتشت باشد یا به پاسداشت سرفرازی سیاوش تن سپرده به آتش از هوس سودابه.

اما امروز که این شرع افیون زده و خودخواهِ مغرور و ذهن اهریمنی ِ متحجر و جدا مانده از شرعیت مطهر اسلامی، استمرار آن هویت فرهنگی و تاریخی و بزرگداشت میراثی جاودانه را فاقد وجاهت و مشروعیت می خواند، همان تفکری است زردگون و بدسرشت که نیاکان مان به زبانه های گرم و هستی بخش آتش می سپردند تا جهل جاهلان نابکار و شرارت روان های پلید و تباهی ارواح اهریمنی را در حرارت وجودش محو نماید تا سرخی و گرمای پاک بودن ها و راست ماندن ها و انسانی زیستن ها و سبز و شکوفا شدن ها را معنا بخشند و بر اهریمن تاریکی غلبه نمایند.

«مراسم چهار شنبه سوری مبنای شرعی ندارد…» سخیف گفته های ذهن تاریک و مستبد مردی است که نه سبزی و محبت بهار را می شناسد و نه مهربانی چلچله را و نه رنگ و جلوه بنفشه را. سخنانش، عجیب بوی ترس می دهد، ترسی که خیابان ها را انباشته می سازد از خصمی که این روزها جای سبزه، قصد دارد ترس بکارد و نفرت.

پی نوشت :

کادر اداری، نظامی نیروی انتظامی که اخیرا آقا سفارش شان نموده تا از ضرب و شتم معترضان، خودداری نمایند! و از دیروز صبح در آماده باش کامل بسر می برند، هنوز عیدی پایان سال و حقوق اسفند ماه خویش را دریافت ننموده اند!!!

مارس 11, 2010

سال اصلاح الگوی مصرف یعنی سال تدفین اندیشه و تصلیب آزادگی

نوشته شده در گاه نویس, اقتصادی, تحلیلی در 10:50 ب.ظ. توسط shabaviz

عادت نموده ایم که پس از شنیدن اعلام بی رمق و بی حس و حال سال نو از زبان سیمائیان غیرملی، آقای معروف مان در فرمایشات سلطانی شان، نامی نهند ملوکانه بر سال نو تا شگون یابد اینگونه ایام مان؛ و بدین سان، سال هشتاد و هشت به سال اصلاح الگوی مصرف، ملقب گردید. اما اصلاح الگوی مصرف به چه معناست؟

اصلاح الگوی مصرف یعنی رئیس جمهور تازه کار آمریکا، سنت دیرینه کاخ سفید نشینان را واپس زند و پیام های نوروزی اش به مردم ایران را همراه گرداند با مستقیم خطاب قرار دادن های نظام پرمدعای اسلامی؛

اصلاح الگوی مصرف یعنی آنکه مردم، پیام اباما را نشنیده، پاسخ کوبنده آقا را بشنوند که در مشهد و در سیاحت نوروزی شان، دستان کشیده و خوش تراش و مشتاق دوستی رئیس جمهور اهل تغییر آمریکا را چدنی در زیر دستکشی مخملین توصیف نمایند که نمی توان بدان اعتماد نمود؛

اصلاح الگوی مصرف یعنی آنکه فرمودند به فرد ساده زیست رای دهید و وقتی ساده زیستی را تشخیص ندادید، امر نمودند تا نامش را در صندوق های رای، تلنبار نمایند بیست و چهار میلیونی، تا حالیتان گردد حسابی؛

اصلاح الگوی مصرف یعنی کسی که برای کسب رای مجدد، کمپین انتخاباتی اش از خزانه به یغما رفته و حساب ذخیره ارزی تاراج گشته؛ میلیاردی هزینه نماید و بیلبوردها و تراکت ها و بنرها فراهم آورد و در هر معبر بیاویزد تا یادتان نرود ساده زیست واقعا کیست؟؛

اصلاح الگوی مصرف یعنی آنکه بانوان گرانمایه و فرهیخته ای چون سیمین بهبهانی، شیرین عبادی، منیرو روانی پور، پریوش صنیعی و دیگرانی نیکنام، محدود گردند و تن بیازارند به سختی مهاجرت تا روشنی افکارشان در سیاهی هجمه خصم بدسگال، تیره و تباه نگردد؛ تا در عوض ننگ زنان این خاک که تزویر و فریب و ریا را معجزه هزاره می نامد و با گستاخی سخن می راند از سبز لجنی و سفید کفنی، همواره به آسودگی، تریبونی برای بیان سیاه دوده های اندیشه اش فراهم باشد؛

اصلاح الگوی مصرف یعنی آنکه رئیس دولت نهم در دفاع از عملکرد خفت بارش، وقیحانه چشم بدوزد در چشمان مان و ارقامی وارونه و آماری دگرگونه را به نمایش گذارد و بیشرمانه در برابر اقتصاددانان برجسته ای چون دکتر عبده تبریزی، دکتر ستاری فر، دکتر شیرکوند، دکتر لطیف و … از سیاست های سراسر اشتباه و نابخرد تیم اقتصادی اش بگوید و شعور مردمی اهل مطالعه و تحقیق را به سخره گیرد و از نرخ رشدی دروغین و ضریب جینی ِ جعلی و نرخ تورم واهی، به باور خود کارشناسانه! دم زند و دورنمای اقتصادی نابسامان را روشن ارزیابی نماید و وضعیت اسفبار کارخانجات در آستانه ورشکستگی درحال فعالیت با نیمی از ظرفیت تولیدی شان را امیدوار کننده توصیف کند و قراردادهای نفتی پرابهام منعقد شده در دفتر وزیری غیر مرتبط را کاملا شفاف بنامد و زدوبندهای مافیایی حاکم بر مناقصه های نفتی را مایه فخر دولتش بداند و بحران در روابط سیاسی خارجی را به علاقه کشورهای جهان جهت دوستی با کشورمان قلمداد کند و ارتباط با کشورهای دست چندم سیاسی، اقتصادی چون ونزوئلا، بولیوی، سودان و سومالی را مایه مباهات کشور عنوان نماید؛

اصلاح الگوی مصرف یعنی آنکه خط فقر از هشتصد و شصت هزار تومان در بهار88 به یک میلیون و دویست هزار تومان در اسفند 88برسد تا چنین رشد بی رویه نقدینگی و شتاب فزاینده تورم موجب گردد به ازاء هر فصل، یکصد هزار تومان به این خط اضافه شود بدون آنکه ریالی به حقوق هر شهروند ایرانی افزوده گردد؛

اصلاح الگوی مصرف یعنی آنکه پس از دگرگونی در مفاهیم و اصول بدیهی علم اقتصاد، دستی ناقابل در آمارها برده و رگرسیون را نیز مانند انگیزه و امید سبز چهل میلیون ایرانی، نادیده گرفته و با سرعتی اعجاب آور و در عرض دو ساعت، رئیس دولت نهم، صاحب آرائی خونین گردد؛

اصلاح الگوی مصرف یعنی آنکه بجای حراست از امنیت و کیان این خاک و ساکنانش، نیروی تا بن دندان مسلح انتظامی و شبه نظامی، به جان مردمانی با دستان خالی اما مملو ز سبزی، افتند و ندای حق طلبی فرزندانش را در گلو خفه سازد و سکوت سبزشان را به رگبار بندد و نامداران مخالفش را ماهها در تنگنای انفرادی به حبس کشد؛

اصلاح الگوی مصرف یعنی آنکه پس از حادثه تلخ سی ام خرداد، نیروی انتظامی تصاویری از چهره های تغییر شکل یافته و زیر ضربه های باتوم نفرت، له شده ای را در آرشیو خود نگهداری می نمود که قابل شناسایی نبوده و تعدادشان عدد صد را نیز درنوردیده بود!؛

اصلاح الگوی مصرف یعنی چون روزهای پایانی سال 87، که روزنامه شرق را توقیف نمودند و در آستانه سال نو، عده ای روشنگر را بیکار نمودند؛ در اسفند 88، تنها روزنه اعتماد رسانه ای کشور را نیز مسدود ساختند و تراژدی دیگری را برای  کارکنانش رقم زدند؛ تا دیگر عادت مان شود بجای نیک نوشته های مسعود بهنود و تصاویر بی نظیر لنز حسن سربخشیان، حسین شریعتمداری و تیم فکری اش بنام جعلی روزنامه نگار، بتواند بنگارد که همسرش را با دبدبه به وزارت بهداشت نشاندند و این روزها خبر می رسد از ابتلایش به سرطان، که این نوعش معمولا زمان زیادی به بیمار، امان زندگی نمی دهد؛

اصلاح الگوی مصرف یعنی آنکه بهارستان نشینان خواب آلوده بجای انجام وظایف وکالت شان، مجری بی چون و چرای فرامین کسی گردند که برای اختیارات نامحدودش مرزی نمی شناسد؛

اصلاح الگوی مصرف یعنی تحمل تورمی افسار گسیخته همرا با رکودی بی سابقه و اضافه نمودن بار گران و سنگینی بنام طرح هدفمندی یارانه ها؛

اصلاح الگوی مصرف یعنی کاهش سهمیه بنزین و آزاد ساختن آن در آینده ای نزدیک و رساندن نرخش به حداقل پانصد و هشتاد تومان؛

اصلاح الگوی مصرف یعنی 48 هزار میلیارد تومان طلب وصول نشده بانکها از دوستان باکفایت رئیس جمهور منتخب؛

اصلاح الگوی مصرف یعنی بودجه تحلیل رفته در ردیف های قانونی اش و امکان 60% جابجایی در بودجه جاری و 30% در بودجه عمرانی، و این یعنی اعطای قدرت مانور بیشتر به دولت جهت هزینه نمودن سلیقه های غیرقانونی اش از محل بودجه؛

اصلاح الگوی مصرف یعنی بودجه ای که در آن دولت پرهزینه دائما وسیع تر می گردد و قرار است یارانه به دست مردم نیازمند نداده، به جیب شرکت های بی نام و نشانی بریزد که متولی شان، سپاه سرکوبگری است که 9ماه غیرتمندانه، در برابر مردمش، خصمانه ایستاده است؛

اصلاح الگوی مصرف یعنی ارائه ارقام کاشته شده در صورت منابع و مصارف بودجه جعلی پیشنهادی سال 89؛

اصلاح الگوی مصرف یعنی کارخانجات تولید سلاح شهید باقری و گروه خودروسازی بهمن که چون افعی، صنایع خودروسازی کشور را بلعیده، کفاف بلندپروازی های سپاه کودتاچی را ننماید و لذت دلارهای نفتی و پروژهای متعدد عمرانی و قاچاق مواد مخدر و مشروبات الکی نیز ارضایش ننماید و چنبره زند بر 51% از سهام یکی از پرسودترین وزارتخانه های کشور و بدین سان بر تمام زوایای زندگی خصوصی مردم، تسلط یابد؛

.

.

.

و به گمانم سال 89 را نام نهند به سال هشیاری در برابر فتنه!!!

اما برای من سال اصلاح الگوی مصرف، همراه گشت با توفیق نگارش واگویه هایم در این منزل و چه خوب که اینجا نام برم از آنان که بسیار در این چند ماه آموخته ام از دانش بی نظیر و سخاوت کم نظیرشان در ارائه مطالب آگاهی بخش، یک پزشک، یک فتحی، تک نوشت، زنگوله.

پی نوشت 1: متاسفانه بسیاری از مدیران مالی و اقتصادی در بخش های خصوصی و دولتی، مدیران عامل شرکتها و سازمانها و حتی وزرای کشور قادر به درک تفاوت مفاهیم نقدینگی و اعتبار نیستند و تصور می نمایند به میزان نقدینگی موجود در دسترس شان خواهند توانست هزینه نمایند. در حالی که اعتبار به معنای تعیین مجوزی است برای خرج نمودن درآمدهای مکتسبه؛ و این همان نکته ای است که هفته گذشته دکتر محمد ستاری فر، رئیس سازمان مدیریت و برنامه ریزی دولت اصلاحات، به وضوح و با صدایی رسا و معترض، بیان نمودند و گفتند، با خود یک گونی پول آورده اند به نام بودجه! و تاسفبارتر آنکه وبلاگ نویسان سبز به هیچ عنوان به این مسئله حیاتی، توجه درخوری نشان ندادند و همگی سرگرم رونویسی کردن از یکدیگر تنها جهت انعکاس اخباری تکراری هستند که به راحتی در سایت های قابل اعتمادی چون کلمه و مردمک قابل مشاهده اند.

پی نوشت 2: صورت منابع و مصارف، همانگونه که از نامش برمی آید در برگیرنده منابع نقدینگی و محل های مصرف آن می باشد، و به ازای هر یک ریال مندرج در بخش منابع می بایست محلی جهت مصرف آن تعیین گردد. حال با توجه به حجم منابع دولت و عدم شفافیت در عملکردش، برای پنهان داشتن راه های مصرف این منابع، اقدام به انعکاس ارقامی غیرواقعی در بخش مصارف می نماید تا ظاهرا تراز بین منابع و مصارف برقرار گردد و این یعنی اختلاس دولت!

پست های مشابه این مطلب

ژن های جهش یافته از خس و خاشاک تا گوساله و بزغاله

حذف یارانه یعنی حذف طبقه متوسط

برنده جایزه صلح نوبل

آخرین پرده انتخاب دهم

مارس 7, 2010

پر پرواز منو ازم نگیر

نوشته شده در فرهنگی, دل نوشت در 3:32 ب.ظ. توسط shabaviz

چقدر دلم می خواهد از قدرت نادیده انگاشته جنسم بگویم، از توان بی پایان روحی و ظرفیت های ناشناخته عاطفی که هرگز نقص و ضعف نبوده اند برایم که قوتی گشته اند برای سلامت ماندن و صحیح پیمودن راه سخت زندگی؛

چقدر دلم می خواهد از مسئولیت های مردانه ام بگویم که نیروی عظیمی از ترکه وجودم را برای خود خرج می کند تا زن بودنم، موجب نگردد ضعیف قلمداد گردم و ناتوانی فیزیکی، حقی مادی و معنوی را از من ضایع گرداند؛

چقدر دلم می خواهد از نگاه های هرزه ای که سنگینی شان را بر چهره و اندامم می بایست تحمل نمایم و بی باک سربرافرازم و چشم بدوزم مستقیم در چشمانی حریص که چون مشتری خوش رنگی به ساحتم می نگرند، بگویم؛ آه که چقدر از این نگاه ها بیزارم و هر لحظه نمونه اش را در اطرافم به وفور می بینم؛ که اگر لبخند بزنم حتی از روی سادگی نه سبکسری، از سوی همان لعین چشم ناپاک، متهم خواهم گشت به جلفی و اگر با چهره ای خشک و جدی برخورد نمایم، انگ خواهم خورد به خشونت ورزی و گاه نیز می شنوم که می گویند پروردگار در خلقتم غفلت نموده وگرنه مرد خوبی، می توانستم باشم!!!؛

دلم می خواهد از تلاش هایی بگویم که دائم باید بخرج دهم تا اطلاعات و دانشم را در هر زمینه ای بسط و توسعه دهم تا مبادا، دنیای بیرحم مردانه، تنها بواسطه جنسیتم بتواند در ذهنش به این نکته بیندیشد که خواهد توانست براحتی چون بره ای رام، فریبم دهد و کلاهی گشاد بر سرم نهد؛

چقدر دلم می خواهد از تنگ نظری ها و تبعیض هایی بگویم که دنیای پیرامونم را محدود می سازند و کوچک و از اثبات کردن های همیشگی توانایی هایم و اینکه مجبورم سقف خانه و آرزوهایم را مدام بلندتر نمایم که دنیای مردسالار، اجازه پیشرفت را با داشتن همه آن مدارک علمی و صلاحیت های عملی و تجربی و تخصصی لازمه احراز هر پست و مرتبه ای، به من، تنها بدلیل زن بودنم نمی دهد؛

چقدر دلم می خواهد از قوانین زن ستیزی بگویم که او را تنها بدیده موجود ضعیفی می نگرند که باید مطیع خداوندگار منزلش باشد و مراقب بر احوال خانه، از قانون گذار مردانه ای که او را تنها در ابعاد بزرگی مردی که نامش را بر او نهاده، تعریف می نماید؛

چقدر دلم می خواهد از هم جنسانم بگویم که بسیاری شان تن می سپارند با افتخار به قوانین متحجر حقوقی و صداهای خشن مردانه ای که بنام دین، حکومت، دولت، پدر، برادر و مرد خانه، تنش را به بردگی می بردند و روحش را تحقیر نموده و فکرش را به بند می کشند، و او خود در سرانجام این زندگی تباه، می شود مادری که دور و تسلسلی را می زاید و آموزش می دهد تا پسر دردانه اش نیز خود را جنس برتر بداند در برابر هر زن دیگری حتی مادرش!!!؛

چقدر دلم می خواهد از تحقیرها و تبعیض های تاریخی رفته بر مادران مان بگویم اما نمی توانم… آزاد و رها نشسته ام و در فراغت ظهری دلپذیر در برابر این پنجره گشوده به آسمان مهربان اسفند ماه و این نسیم فرح بخشی که نوید بهار می آورد و این بنفشه های چشم نواز که سخاوتمندانه لبخند گشوده اند به چهره ام، از ظلم های رفته بر جنسیتم می گویم، وای بر من که امروز زنان و مردان آزاده ای از تنفس آزادی نیز محروم مانده اند که جرم شان چیست؟ حمایت از کودکان کار و دفاع از نوجوانان محکوم به اعدام، بیان رسای حقیقت وارونه جلوه داده شده و از همه مهمتر بی گناهی. گویی فراموش کرده ام ترانه سرای پر پرواز نیلوفر لاری پور یا کوهیار گودرزی، سعید حائری، هنگامه شهیدی، شیوا نظرآهاری، احمد زیدآبادی… را که جنسیت شان موجب دربندی شان نگشته که افکار مترقی و آزادی خواهانه شان، محبوس شان ساخته است.

کاش همواره به جای دیدن جنسیت مان، کسی به وجودمان، به افکار و اندیشه مان توجه می کرد!!!

مارس 6, 2010

هشتم مارس، روز جهانی زن، سبز و گرامی

نوشته شده در دل نوشت در 3:59 ب.ظ. توسط shabaviz

گندم های قد کشیده را در دست گرفته، به نیت هایم برای خوش یُمنی سال پیش رو می اندیشم، به مادرمان ایران زیبای پرغرور و سرفراز می اندیشم، آرزو می کنم که روزی رسد بزودی که سرهای پرشورمان را که در هوس هم آغوشی آزادی، تب آلود گشته اند، بر دامان امن و پرمهرش آسوده خاطر، بگذاریم و دور گردیم از پلیدی ها؛ به خاک زرخیزی که فلاتی است چند رنگ، منقوش به سبزی دشت پرافتخار خوزستان و حاصلخیزی کناره های مازندران و کوه پایه های سهند و سبلان استوار و چشم نواز است به بی انتهایی کویر مخمورگری که نگین های درخشان آسمان شبش، زبان زد چشم های همواره دوخته شده به سقف های خاکستری ِدودآلود است و در دیگر سوی، دیار پهلوانان شهنامه اش در حسرت داشتن ها، دیر زمانی است که با محرومیت همنشین اند و داغدار و غربش که گاه عصیان می نماید بر تبعیض و تحقیرها ؛ که کاش جملگی همواره در امان مانند از چشم زخم بدخواهان؛ به پهنای آبی روح بخش و پرتلاطمی که از دو سوی شمال و جنوب، ایران مان را چون مروارید ارزشمندی در سینه به گرمی می فشرند، می اندیشم؛ امید که وسعت شان از گزند زیاده طلبان و بلاهت توافقات زیان بار کوته نظران دنیاپرست، مصون مانند؛ بعد از ایران بانو این مظهر زایش و خیزش، نوبت می رسد به زنان و مردان سرزمینم که امروز اقتدار گام هایشان و وسعت دلهای دریایی شان و عظمت روح سلطه ناپذیرشان، طعنه می زند به اسطوره های این کهن دیار که به کرات شنیده ایم و خوانده ایم افسانه نامداری شان را؛ برای بانوی پاک خصالی که چند صباحی پیش در برابر چشمان حسرت به دلان ِهمواره آمر به پنهان داشتن عشق در پستوی خانه، دست در دست همراه ِهمگام زندگی اش نهاد و آشنای مان ساخت با ژرف ترین اندیشه های سبزی که می توانند مبنای حرکتی هدفمند گردند، و آن دیگری فخر بانوان این خاک که با حشمت و هیمنه هنوز محکم و استوار ایستاده و چشم انتظار شکفتن بنفشه ها و مهربانی نسیم است تا قوت زندگی اش با بهار از راه برسد، تا فخرالسادات محتشمی پور غزل گفته های عاشقانه اش را در آغوش مصطفیش مترنم گردد؛

برای همه مادران، همسران، خواهران و دختران دردمند و داغدار و چشم انتظاری که بواسطه شهرت خود یا عزیزان شان، امروز آشنای زندگی مان گشته اند، یا آنان که شجاعانه تحولی در ادبیات این سرزمین با گذر از پای بست های سنتی نامعقول، ایجاد کردند و نوای عاشقانه شان را با اهتمام به باورهای صحیح دینی و اعتقادات قابل دفاع سنتی، به گوش معشوق دربند رساندند؛ برای دل های تا ابد داغدار و در سینه سوخته مادرانی که دلاوری و معصومیت و مظلومیت فرزندشان، محبوب شان ساخته و پرمباهات؛ برای همسران در فراق شوی، وظیفه سخت و سنگین مادری توامان پدری را برعهده گرفتۀ محروم از اندک مزایای مادی و اقتصادی جهت ادامه زندگی؛ برای فرزند چند ماهه آن روزنامه نگار دربند یا مجبور به ترک خانه و زن و فرزند؛ برای خواهران دربندی که برادر، امروز بی تاب شنیدن صدایشان از آن سوی آبها، لحظه شماری می کند؛ برای دخترانی که بهارشان نخواهد آمد مگر آن روز که چلچله ها خبر از آزادی پدر به ناحق بازداشت شده شان، آورد؛ برای همه زنان آزاده ای که باتوم بر گیجگاه شان نشست و اندام شان را کبود و سیاه ساخت اما شجاعت شان را وادار به تسلیم ننمود و به همه دنیا درس از خود گذشتگی و ایستادگی آموختند … آرزوی آرامش، صحت و سربلندی و صبوری توام با افتخار می نمایم.

برای همه مردان آزاده ایران مان که در تاریکی محبس، ثانیه های جوانی شان به سپیدی پیری گره می خورد و جرم شان، تنها دغدغه سربلندی میهن شان است و کلام شان آتشین برای نابکاران دین فروش، دعای همیشگی ام آزادی از تباهی ِبند و تداوم گام هاست، برای مردان سبز ِهمراهی که همگام با زنان، مرزهای تبعیض و اختلاف را حقیر و نامبارک و نادیدنی می پندارند، امید سرافرازی و پیروزی دارم، که همگی نیک می دانیم مرزهای تحجر که فتح گردند، سبزی اندیشۀ انسانی، سرحداتی برای جنسیت قائل نخواهد شد. و بیش از پیش آرزو دارم تا حجم تمام ناشدنی اخبار تیره و سیاه، در گذر نسیان زمان به عادتی نامبارک، برای مان بدل نگردند.

خداوندا در این لحظات سبز و زیبای آمدن بهار از تو مصرانه می خواهم تا اجازه ندهی محمد امین ولیان چون مظلومان اخیر آویخته بر دار، مقهور جباریت جائرانی گردد که براحتی بر پایان زندگی انسانها مهر مرگ می زنند!

ظرف را با گندم های آماده جوانه زدن و سبز گشتن، پر می سازم و به آرزوهایم می اندیشم که گویی زنانه گشته اند که باید چنین باشند که بهار جشن رویش است و زن مظهر زایش، و سرسبزی این هر دو موجب سرفرازی مام میهن خواهد بود. پس لذت به آب سپردن دانه های گندم را برای استقبال از بهار با تبریک روز جهانی زن درهم می آمیزم و آن را به همه رهپویان مسیر آزادی تبریک می گویم.

پست مشابه این مطلب

خداوندا، تقدیرم را به نیکی مقدر فرما

مارس 2, 2010

لَولاک ما خلقتُ الافلاک

نوشته شده در فرهنگی, دل نوشت در 2:11 ب.ظ. توسط shabaviz

آمدی تا آفتاب رویت طعنه زند بر درخشندگی هور افلاک و جذابیت غریب چشمانت و ملاحت بی نظیر رخسارت، یوسف را زلیخای خویش سازد؛

آمدی تا خشم و عصبیت و بیداد جابران را با ترنم باران روح بخش مهر بیکرانه آسمانی ات، به مودت های خالص و اخوت های خدشه ناپذیر بدل نمایی؛

آمدی تا انسان فراموش گشته در صفحات تاریخ غمبار و فرو خفته در غبار جهل و وامانده در ظلمت جهالت را، دیگر بار روحی بدمی در کالبد فرسوده اش، مسیح وار؛

آمدی تا ایوان تفاخر کهن ترین پادشاهان زمین بشکافد و شعله های پابرجای هزاران ساله آتشکده فارس خاموش شود و تلاطم و خروش ساوه به سکوت و خشکی بدل گردد و شکوه لات و هبل نیز فروپاشد؛

آمدی تا ماه نیز به فرمانت، فروغش را بازنهد و به دو نیم شقه گردد و اعجاز خوش الحانت، در گوش تن های زخمی از ظلم و جباریت، بپیجد و عدالت و برابری و انسانیت را معنایی دگرگونه بخشد؛

آمدی تا زنِ همواره لعن گشته و انگ ننگ خوردۀ در خاک جاهلیت، تازگی نفس هایش به شماره افتادۀ، محبوس در قفس مطبخ و بستر ماندۀ تن به تاراج شهوتِ هوسرانی مردان سپرده، کرامتی انسانی یابد؛

آمدی تا تبعیض تاریخی مابین سپید و سیاه، زن و مرد، فرودست و فرادست، فقیر و غنی، ارباب و رعیت، یکتاپرست و بت پرست… در زلالی اندیشه عرضه داشته ات، بی اعتبار و منسوخ گردد؛

آمدی و ما هنوز مخمور رایحه محمدی ات، تسلیم مانده ایم در برابر پیام هزار و چهارصد ساله ات! و سرزنده ایم به سبزینه راهی که منور است به دوازده ستاره فروزان و پابرجاست به علم و خرد و آگاهی صادق گونه ات!

وقتی اعتماد هم توقیف می شود

نوشته شده در فرهنگی, گاه نویس در 1:28 ب.ظ. توسط shabaviz

صفحه‌ی پسین

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.